نوشتن رمان گروهی توسط دانش آموزان آلا



  • سلام به دانش آموزای آلاء
    خب قراره تو این تایپک یه رمان گروهی با هم بنویسیم حالا برای پایانش هم بعدا فکر میکنیم
    رمان نوشتن اینجا اینجوریه :)
    الان من یه متنی رو مینویسم ! هر کی وارد تایپک شد و خواست چیزی بنویسه باید این متنو ادامه بده :)
    فقط : تایپک رو به حاشیه نبرید !!! !!! !!! !!! !!!
    و همچنین داستان رو :)
    + داستانو بخونید و مطالب بقیه دوستان رو دنبال کنید بعد داستان رو ادامه بدید
    :joy: دوستان عزیز خیلی هم متنتونو طولانی نکنید
    :joy: شخصیت اصلی داستان هم دختره !
    @دانش-آموزان-آلاء



  • صدای جیغ دختر بچه ای بلند شد به اطراف نگاه کرد همه جا تاریک بود ناگهان دختر بچه ای رواز دور دید دخترک جیغ میکشید و میدوید و کمک میخواست دوید به سمتش چهره دختر بچه واضح نبود ناگهان صدای خوفناک لرزش زمین اورا از خواب بیدار کرد


  • همیار

    این پست پاک شده!

  • ادمین

    @milad

    ناگهان زمین دچار شکاف شد و دودی آبی رنگ فضای اتاق را پر کرد


  • دانش آموزان آلاء

    وازان اتاق تاریک سایه ای به سمتش حرکت میکرد که میگفت کمک ! کمکم کنید



  • هنوز اثرات قرصی که خورده بود قبل خواب بجا مونده بود و همه جا رو مه الود و زمین رو شکاف خورده می دید و حتی گهگاهی فکر میکرد سایه هایی اونو تعقیب میکنند تصمیم گرفت بره آبی به صورتش بزنه



  • باز همون خواب !همون ترس!همون حس....
    سعی کرد حواسشو پرت کنه
    تی وی رو روشن کرد و مشغول عوض کردن کانالها شد....


  • دانش آموزان آلاء

    اماهنوز اون صداهارو میشنید .ودیدی که سایه از بغل تی وی رد شد وچمانش گشاد وگشادترمیشد .آری اوهمان کودکی بود که فکرمیکرد درخیالاتش است .اوبرگشته بود



  • دیگر خیالاتش هم واقعی شده بودند..
    حتی دختر بچهای تی وی هم رنگ چهره او را گرفته بودند
    تی وی رو خاموش کرد
    به مهسا زنگ زد و گفت:مهسا کابوسا ولم نمیکنن .خسته شدم خسته ......
    مهسا:حاضر شو میام دنبالت دختر! یکم هوا بخوری.من تا ۳۰ مین دیگه اونجام.


  • دانش آموزان آلاء

    چقد بچه ها هنرمندن


  • دانش آموزان آلاء

    مهسادنبالش آمد اما هنوز حس میکرد کسی همراه اوست وپی درپی دنبالش میکند .قضیه رابرای مهسا تعریف کرد کمی ارامترشد .به خانه برگشت وسرش رابربالشت گذاشت وچشمهایش روبه سقف خیره شد.اتفاقات دیشب را درذهن خود مرور کرد.ان فریاد ها وکمک ها درگوشش میپیچید. گویا ان دخترک کمک میخاست.


  • دانش آموزان آلاء

    @mahdis127
    😊


  • دانش آموزان آلاء

    @faeze2000 چرا اسم شخصیت اول مهساست بذارین مهدیس😂😂



  • @mahdis127 :joy: اسم دختره معلوم نیست هنوز


  • دانش آموزان آلاء

    @milad خب پس بذارین مهدیس ،خیلی قشنگ میشه 😂😂😂


  • خیرین کوچک دریا دل

    کم کم پلک هایش روی هم افتادند و خواب او را در اغوش گرفت. دخترک به هیچ وجه از او دل نمیکند و این بار به وضوح او را مخاطب قرار میداد و با صدای عجیبی بارها و بارها نام او را صدا میزد : آمین ... آمین...


  • خیرین کوچک دریا دل

    @mahdis127 در نوشتن رمان گروهی توسط دانش آموزان آلا گفته است:

    @milad خب پس بذارین مهدیس ،خیلی قشنگ میشه 😂😂😂

    شرمنده باید خودتون ادامه میدادین داستانو تا اسمو دختره رو انتخاب کنید...


  • خیرین کوچک دریا دل

    آمین...آمین...
    با تکان های دستی همراه با صدا زدن های ممتد ذهنش هوشیار شد .
    چشم هایش را باز کرد و به شخص پیش رویش زل زد تا او را به خاطر بیاورد...


  • اخراج شده

    @sky-daughter در نوشتن رمان گروهی توسط دانش آموزان آلا گفته است:

    آمین...آمین...
    با تکان های دستی همراه با صدا زدن های ممتد ذهنش هوشیار شد .
    چشم هایش را باز کرد و به شخص پیش رویش زل زد تا او را به خاطر بیاورد...

    چشامانش باز شد و همان دخترک را دید که در آغوشش خوابیده بود و دوستش شکیلا نیز در کنار دخترک وایستاده بود
    دخترک گقت:


  • ادمین

    دخترک گفت
    شکیلا دارم درست میبینم چیزی که من میبینم توهم میبینی
    دخترک تمام حواس مهسا را به خودش جلب کرد بین خواب وبیداری محو شد ترس از دختر وترس از حرفاهای دوستش اورا سراسیمه وآشفته کرد وراهی جز فرار برایش نمانده بود
    در تاریکی شب دوان دوان نفس زنان باصدایی پراز خس خس و آشوب که باسوز آسمان شب همراه بود.....


وارد شوید تا پست بفرستید
 

اتصال شما به انجمن آلاء به نظر می‌رسد از دست رفته. لطفا صبر کنید ما سعی می‌کنیم که دوباره شما را متصل کنیم.