خاطره ای از دوران مدرسه



  • سلام به رفقای گلم
    این تاپیکو زدم اگه از دوران مدرسه تون یه خاطره قشنگ و با مزه دارید بگید شاد شیم ... :grinning:


  • همیار

    @Taha-76 سلام...یادمه یه سری با معلم دعوا کردیم..معلمو زدیم..بعدش اخراج شدیم...
    http://forum.sanatisharif.ir/plugins/nodebb-plugin-emoji-apple/static/images/grinning.png



  • یادمه برا اینکه امتحان ندیبدم با چن تا از بچه ها جمع شدیم برق مدرسه رو قطع کردیم که چاپگر کا نکنه ...
    هیچی دیگه ده دیقه مونده به زنگ مدیر فهمیدم ...
    خلاصه امتحان رو ندادیم :grinning:


  • همیار

    @Taha-76 ایول..کاره جالبی کردین


  • همیار

    یه بار یادمه یکی از بچه های شرمون اومدش شیر شوفاژو باز کرد آب کلاسو برداش!رفتیم بیروون!:)(



  • @Taha-76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    یادمه برا اینکه امتحان ندیبدم با چن تا از بچه ها جمع شدیم برق مدرسه رو قطع کردیم که چاپگر کا نکنه ...
    هیچی دیگه ده دیقه مونده به زنگ مدیر فهمیدم ...
    خلاصه امتحان رو ندادیم :grinning:

    ما همیشه خدا امتحانامونو کنسل میکردیم
    کلی از بچه هامون سر اون زنگی که امتحان داشتیم مریض میشدن میرفتن تو نمازخونه میخوابیدن بعد که امتحان کنسل میشد یواش یواش حالشون خوب میشد پیداشون میشد
    یه بارم وسطای سال موقعی که اول بودیم دبیر عربیمون گفت امتجان میگیره تا ته سال نگرفت هر دفه میومد میگفت بچه ها من به شما نگفتم امتحان دارین میگفتیم نه تازه ما کلی گله کردیم که اقا شما چرا امتحان نمیگیرین ما کلی میخونیم یادمون میره اینجوریه تازه دبیرمون معذرت خواهی میکرد میگفت هفته بعد حالا باز هفته بعد همون اش و همون کاسه
    ولی عوضش دبیر ادبیات و زبان فارسی سال سوممون کلی حالمونو گرفت 10 دقیقه مونده به زنگ ما میخواستیم وسایلمونو جمع کنیم بریم خونه میگفت بچه ها امتحان ناگهانی دارین!!!!!


  • همیار

    @atusa__63 اون عربیو خوب سرکارش گذاشتین...:joy:


  • ادمین

    سوم دبیرستان بودیم ...یه دبیر فیزیک داشتیم که افتضاح تر از خودش ، فقط خودش بود...بچه ها سرکلاسش هیچی یاد نمیگرفتن، یه بار از همون فصل اول یه امتحان گرفت ...امتحانش فوق العاده سخت بود 50 دقیقه هم تایم داشتیم که ج بدیم...من چون فیزیکو خوب بلدم سوالارو جواب دادم دبیرمونم 50 دقیقه که تموم شد برگه هارو گرفت و رفت...آقا بچه ها میگفتن هیچی جواب ندادیم و همه گریه میکردن تصمیم گرفتن برن ادارهآموزش و پرورش از دبیرفیزیک شکایت کنن :neutral_face: ...همون روز بلافاصله بدون اجازه مدیر و معاون و..همه بچه های کلاسمون باهم جز یکی دونفر که میترسیدن ،از مدرسه پیاده مثل راهپیمایی رفتیم آموزش پرورش ! ...اصلا خبر راهپیمایی کلاسمون تو کل دبیرستانا پخش شده بود ! ...اوضاع مدرسه کلا به هم ریخت! یکی از بچه های کلاسمون به دبیرفیزیک زنگیده بود گفته بود سردسته همشون بهاره بود! نمیدونم چرا اینکارو کرد اما بچه ها میگفتن از شدت حسادته البته بعدا خودش با من تماس گرفت و معذرت خواست...خلاصه هدفش این بود منو پیش دبیر فیزیک خراب کنه خخخ بچه ها هم به دفاع از من از کلاس بیرونش کردن کلا میگفتن از این مدرسه هم باید بری ولی با پادرمیونی اولیای مدرسه رضایت دادن که فقط از کلاس بره:smile:...خلاصه از اداره اومدن یه سری جلسات برگزار شد واسه حل این مشکل منم به نمایندگی بچه های کلاس تو جلسات بودم :joy:...آخرش دبیر فیزیک قول داد روش تدریسشو تغییر بده و رضایت دادیم
    ولی بعد اون ماجرا خیلی عذاب وجدان داشتیم...یادش بخیر :neutral_face: ...خیلی خلاصه گفتم ولی بازم طولانی شد :expressionless:


  • همیار

    امتحان نهایی بودش!شبش نخوابیده بودم!توی صف داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم!یدفه دیدم ییهو دومتر رفتم بالا و برق مغزم پریدش!!برگشتم دیدم یه کف گرگی مانندی اومد تو صورتم!!!دیدم معاون مدرسه بودش!من هیچی نگفتم!رفتم شدم 15!اطلاعاتم پریدش!همش هم تقصیر اون بودش!


  • ادمین

    سال دوم دبیرستان بودیم... دبیر دین و زندگیمون جلسه اول داشت روش تدریسشو توضیح میداد گفت بچه ها من آیات رو ترجمه نمیکنم خودتون باید از قرآن استخراج کنید ...پیام آیات رو هم نمیگم ، اندیشه و تحقیق هم که به عهده خود دانش آموزه ...
    منم پا شدم گفتم : ببخشید پس واسه چی میاین سر کلاس؟!:neutral_face:
    سکوت عمیقی حکم فرما شد دبیر سرخ شد ...



  • @بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    سال دوم دبیرستان بودیم... دبیر دین و زندگیمون جلسه اول داشت روش تدریسشو توضیح میداد گفت بچه ها من آیات رو ترجمه نمیکنم خودتون باید از قرآن استخراج کنید ...پیام آیات رو هم نمیگم ، اندیشه و تحقیق هم که به عهده خود دانش آموزه ...
    منم پا شدم گفتم : ببخشید پس واسه چی میاین سر کلاس؟!:neutral_face:
    سکوت عمیقی حکم فرما شد دبیر سرخ شد ...

    وااییی عالیی بود:O :-P


  • ادمین

    یادم نیس دقیقا اول دبیرستان بودم یا دوم....عصرا بلافاصله بعد مدرسه باید میرفتم کلاس زبان...واسه همین گوشیمو با خودم میبردم مدرسه که بعد کلاس زبان بزنگم بیان دنبالم ولی خب اگه مدیر یا معاون میفهمیدن که گوشی میارم از انضباطم کم میشد ...زنگ اول زبان انگلیسی بود دبیر گفت من ریدینگو بخونم ...داشتم ریدینگ زبانو واسه بچه ها میخوندم کلاس ساکت بود و من با صدای بلند میخوندم رفتم تو حس خخ رو کیفم لم دادم یهووو صدای موزیک تو کلاس پیچید ..یه موزیک شاد بود خوانندشو یادم نیس، گوشیم از این دکمه ایا بود اون وقتا هنو لمسی مد نشده بود ...من خو وسط خوندن ریدینگ بودم دبیر هم داشت به دنبال صدا تو کلاس میچرخید همه هم ساااکت بودن که بفهمن صدا از کجاس بغل دستی منم مثل گوجه سرخ شده بود فقط میخندید!...منم دیدم دبیر داره میاد سمت میز ما و بغل دستیمم ضایع اس، در همون حال که ریدینگ میخوندم با یه دستم کیفو برداشتم انداختم میز پشتی گفتم تو کیفمه خاموشش کن و دوباره شروع کردم به خوندن...بچه فرزی بود سریع گوشیو پیدا کرد خاموش کرد دبیر بالا سرمون بود گفت چه خبره صدای چی بود؟ دوستم گفت هیچی نیس از اون عروسکاس که آواز میخونه خاموشش کردم حله ..یه جلبک از اون سر کلاس یه سره به من میگفت بهار گوشیت بود ؟ بهار گوشیت بود ؟ ...منم گفتم اگه دبیرمون منو لو نده تو لو میدی ! رفتم پیشاپیش خودم گوشیمو به دفتر مدرسه تحویل دادم :neutral_face: :joy:


  • ادمین

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    سال دوم دبیرستان بودیم... دبیر دین و زندگیمون جلسه اول داشت روش تدریسشو توضیح میداد گفت بچه ها من آیات رو ترجمه نمیکنم خودتون باید از قرآن استخراج کنید ...پیام آیات رو هم نمیگم ، اندیشه و تحقیق هم که به عهده خود دانش آموزه ...
    منم پا شدم گفتم : ببخشید پس واسه چی میاین سر کلاس؟!:neutral_face:
    سکوت عمیقی حکم فرما شد دبیر سرخ شد ...

    وااییی عالیی بود:O :-P

    :sweat_smile:



  • ما یه دبیر شیمی داشتیم که از سال اول تا سوم دبیرستان دبیرمون بود...این دبیرمون از پرنده ،کفتر، میترسید...بعد منم از اون ادمایی هستم ک خحالتیم جلوی بعضی دبیرا ،البته جلو این دبیر خجالتی نبودم ،دوسش داشتم..‌بعد من صدای مختلف درمیاوردم سر کلاس ،یه بار سر کلاس دبیر شیمیمون صدای پرنده (گنجشک)دمی‌اوردم ،دوستام گفتم ک عه خانم صدای پرنده میاد ،بدبخت ترسید یهو گفت پاشید پنچره‌هارو ببندید ،خودشم پاشده بود گفت بریم کلاس دیگ بشینیم ،بعد دیگ گفتیم کفتر نمیاد همینجا بشینیم...بعد دوباره ی روز دیگ تصمیم گرفتیم ،پنجره رو تا ته باز کردیم ،دو سه تا پر یاکریم انداختیم وسط کلاس ...وتتی معلمممون اومد گفتیم پرنده اومده بود اینجا ،اونم بدبخت داشت سکته می‌کرد !!اها راستی ی بارم بود ک واقعا پرنده اومد بود بعد لای پرده گیر کرد،دبیرمون یهو پرید بالا با سرعت جت پرید بیرون کلاس گفتیم الان با مخ می‌خوره زمین بنده خدا...هیچی دیگ دوستم کفتره رو انداخت بیرون ماهم رفتیم ی کلاس دیگ نشستیم:/



  • تازه من صدای ویبره گوشیم درمی‌اوردم...بچه‌ها میگفتن ک عه خانم گوشیتون ویبره میره ،بعد اونام همه کیفشونو میریختن بیرون می‌دیدن ک گوشی نیست ،نتیجه میگرفتن ک گوشی بچه‌هاست ،بعد اون دوستایم ک گوشی اورده بودن دوست داشتن منو بکشن!!:/ :)) البته سال چهارم نمیتونستم این کارو بکنم ،چون همه دبیرامون مرد بودن و گوشیاشونو میذاشتن رو میز، منم میز اول ،جلوشون بودم ،می‌فهمیدن!:/



  • این پست پاک شده!


  • من کلا خجالتی و مظلوم مدرسه بودم!!هرکاری می‌کردم کسی بهم شک نمی‌کرد!:)))


  • ادمین

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    ما یه دبیر شیمی داشتیم که از سال اول تا سوم دبیرستان دبیرمون بود...این دبیرمون از پرنده ،کفتر، میترسید...بعد منم از اون ادمایی هستم ک خحالتیم جلوی بعضی دبیرا ،البته جلو این دبیر خجالتی نبودم ،دوسش داشتم..‌بعد من صدای مختلف درمیاوردم سر کلاس ،یه بار سر کلاس دبیر شیمیمون صدای پرنده (گنجشک)دمی‌اوردم ،دوستام گفتم ک عه خانم صدای پرنده میاد ،بدبخت ترسید یهو گفت پاشید پنچره‌هارو ببندید ،خودشم پاشده بود گفت بریم کلاس دیگ بشینیم ،بعد دیگ گفتیم کفتر نمیاد همینجا بشینیم...بعد دوباره ی روز دیگ تصمیم گرفتیم ،پنجره رو تا ته باز کردیم ،دو سه تا پر یاکریم انداختیم وسط کلاس ...وتتی معلمممون اومد گفتیم پرنده اومده بود اینجا ،اونم بدبخت داشت سکته می‌کرد !!اها راستی ی بارم بود ک واقعا پرنده اومد بود بعد لای پرده گیر کرد،دبیرمون یهو پرید بالا با سرعت جت پرید بیرون کلاس گفتیم الان با مخ می‌خوره زمین بنده خدا...هیچی دیگ دوستم کفتره رو انداخت بیرون ماهم رفتیم ی کلاس دیگ نشستیم:/

    اینو گفتی یه خاطره یادم اومد....دبیر زمین شناسیمون آقا بود اسمش جهانگیر بود منو دوستام میگفتیم جهان! .. البته جلو خودش همون فامیلیشو میگفتیم...هوا ابری بود ، جهان هم داشت برگه های امتحانو تصحیح میکرد ، اکیپ ما که کلا ردیف سمت راست کلاس بودیم داشتیم کارت بازی میکردیم بقیه کلاسم هرکی سرگرم کاری بود...یهو یه رعد وبرقی زد اصلا انگار آسمون شکاف برداشت! جهان ترسید میزو هل داد پرتاب کرد برگه های امتحانی پخش شدن تو آسمون و دوید سمت در که از کلاس بره بیرون یه نگاه به ما انداخت دید همه نشسته ایم با تعجب نگاش میکنیم خدا این چش شد یهو! ...بنده خدا با حالت ورزش مانندی ( مثلا میخواست بگه نترسیدم یه چندتا چرخ خورد وسط کلاس رفت میزو درست کرد و نشست) ...ما خو از خنده داشتیم منفجر میشدیم اما خودمونو کنترل میکردیم غرورش خدشه دار نشه :neutral_face: :joy:


  • ادمین

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    تازه من صدای ویبره گوشیم درمی‌اوردم...بچه‌ها میگفتن ک عه خانم گوشیتون ویبره میره ،بعد اونام همه کیفشونو میریختن بیرون می‌دیدن ک گوشی نیست ،نتیجه میگرفتن ک گوشی بچه‌هاست ،بعد اون دوستایم ک گوشی اورده بودن دوست داشتن منو بکشن!!:/ :)) البته سال چهارم نمیتونستم این کارو بکنم ،چون همه دبیرامون مرد بودن و گوشیاشونو میذاشتن رو میز، منم میز اول ،جلوشون بودم ،می‌فهمیدن!:/

    هههه صدای ویبره گوشی...خخخ عجب شیرین کاری هایی بلدی :smile:



  • @بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    تازه من صدای ویبره گوشیم درمی‌اوردم...بچه‌ها میگفتن ک عه خانم گوشیتون ویبره میره ،بعد اونام همه کیفشونو میریختن بیرون می‌دیدن ک گوشی نیست ،نتیجه میگرفتن ک گوشی بچه‌هاست ،بعد اون دوستایم ک گوشی اورده بودن دوست داشتن منو بکشن!!:/ :)) البته سال چهارم نمیتونستم این کارو بکنم ،چون همه دبیرامون مرد بودن و گوشیاشونو میذاشتن رو میز، منم میز اول ،جلوشون بودم ،می‌فهمیدن!:/

    هههه صدای ویبره گوشی...خخخ عجب شیرین کاری هایی بلدی :smile:

    صداهای دیگ هم بلدم :))) زشته بگم!:)


  • همیار

    معلم زیستمون هیچی بلد نیودش!میومد کلاس!کتابو میگرفت توضیح میدادش!گفیم اگه کتابو بگیریم دیگه بلد نیسش!یروز یه تست سراسری بردم پیشش!گفم عاقا این چچوریه؟!!!یکم فک کردش گف این تست که غلطه!!!!!!
    من: |:
    تست::neutral_face:
    معلم: :)


  • دانش آموزان آلاء

    نمی دونم جالبه یا نه ولی برای من خاطره انگیزه هروقت برف میاد یادش میوفتم .یه روز برف اومده بود وهیچ کدوم از معلم هامون نیومده بودن فقط یه معاون بیکار داشتیم اونم چون خونش نزدیک محل مابود اومده بود مدرسه نمیتونست بچه هارو کنترل کنه همه جا شلوغ بود بچه ها میرفتن تو اتاق مدیر کل وسایل هاشونو بهم زده بودن یعنی وقتی میرفتی تو اتاق احساس میکردی وارد بازار شام شدی انقدر بهم ریخته بود خلاصه دیگه دیوونه شده بود از دست بچه ها هرچی بهش میگفتیم تعطیل کن بریم خونه مثلا بشینیم درس بخونیم(نه این که ما خیلی درس خون بودیم و یه عالمه دانشجوی علم داشتیم از بین دوستامون)گفت نه نمیذارم گفتیم باشه هرجور دوست داری نذار من و7تا از دوستام وسایلمونو جمع کردیم رفتیم از دیوار پشت مدرسه در بریم یه میلیه ی بزرگ اون جا بود ازش استفاده کردیم که بریم بالای دیوار اولش تمام کیف هامونو پرتاب کردیم اونور دیوار بعدش پالتوهامونو و... وبعد یکی یکی رفتیم از دیوار بالا ورفتیم اونور دیوار فقط یه نفر مونده بود بیاد پایین که یه فوضول جاسوس رفته بود گفته بود این ها دارن فرار میکنن بی ادب نمیفهمه آدم باید از وقتش استفاده کنه اونم ماها که انقدر مظلوم بودیم اصلا مگه بالا رفتن از دیوار جرمه ؟؟؟؟؟نیست دیگه نمیذاشتن درس بخونیم والا بعدا میگن چرا شماها کنکور قبول نمیشید .نذاشتن از وقتمون درست استفاده کنیم خخخخخخخ.خلاصه یهو دیدیم سرایدار مدرسه مون بایه حالت خشمگینی داره میاد مارو بگیره فکر کن 7تا کیف رو زمین پالتوها یکی این ور اوفتاده بود یکی اونور افتاده بود اومد همه ی کیف هامونو برداشت برد منم نمیدونم باکی اشتباه گرفته بود همه اش میگفت صبر کن مادرت بیاد فردا بهش میگم چی کار کردی؟نمیدونم اون طفلکی کی بود که ولی مارو برد دفتر شانس آوردیم کسی نبود اون لحظه و دروقفل کرد کیف هارو گذاشت اون جا رفت یهو اون یکی معاونمون از راه رسید (هیچی نمیدونست که ما چی کار کردیم) یکی از دوستام برگشت بهش گفت خانوم ما از این برگه ها میخوایم برای شرکت تو مسابقه های اقای قرائتی (نمیدونم از کجا به ذهنش رسید)خلاصه از اون جایی که اون معاونمون فکرمیکرد فاطی پاستوریزه اس گفت بیا تو دفتر بهت بدم همه ی بچه هارو جمع کردیم جلو دفتر گفتیم ما هم میخوایم اونم از همه جا بیخبر درو باز کرد رفتیم تو کیف هارو برداشتیم اومدیم بیرون اونم معاونمون داشت دنبال اون برگه ها میگشت یهو برگشت دید هیچ کس نیست پشت سرش خخخخخخخ ماهم رفتیم توکلاسمون تاساعت 11 که در مدرسه باز شد وما از غفلت سرایدار استفاده کردیم در رفتیم حالا وسط خیابون اون بدو ما بدوییم آخرش در رفتیم نتونست بگیره مارو(حقشونه اصلا مگه کسی که از مدرسه در میره میگیرنش؟؟؟؟)فرداش رفتیم مدرسه دیدم سرایدار داره با آب وتاب داستانو برای مدیر تعریف میکنه میگفت تو این 30سال خدمتم ندیدم کسی از رو دیوار فرار کنه . ولی آخرسال 3نمره از انضباطمون کم کردن میگفتن هرچی هست زیر سر این هاست معاون مدرسه مون میگفت این و(منظورش من بودم)نگاه نکنید قیافه اش فقط مظلومه یه ولد چموشی لنگه نداره . معذرت میخوام طولانی شد واین که خیلی جالب نبود.


  • ادمین

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    من کلا خجالتی و مظلوم مدرسه بودم!!هرکاری می‌کردم کسی بهم شک نمی‌کرد!:)))

    من زرنگترین و شلوغ ترین بودم ...راهنمایی بودم یه بار یه نفرو کتک زدم البته من دست بزن ندارم کلا اهل دعوا نیستم مگه اینکه خود طرف پی دعوا باشه خلاصه زدمشو نشستم روش :neutral_face: تا به غلط کردن افتاد ولش کردم...رفت ازم شکایت کنه منو بردن دفتر مدیر به دختره گفت بهاره بهترینه حتما تو خودت مقصری ..از انضباطش کم کرد منو هم با احترام فرستادن کلاس :joy:


  • ادمین

    این پست پاک شده!

  • همیار

    اول راهنمایی بودیم!معلم داشت ABCDEFG... رو درس میدادش!بعدش با آهنگه بود دیگه!یکی از بچه ها وسطش گفا آها بیا وسط!خخخخ!معلمو میگی!لبویی که تازه پخته شده بود!گوچه فرنگی رسیده!قرمز قرمز!گف بیا بیرون!بیا وسط دیگه!خخخخ!بعد اومد داشت میرف بیرون!معلممون اومد یه اردنگی بندازه نمیدونم چیشدش پسره رف چلو یا پاش لیز خورد!عاقا دیدیم یه پا در هوا یه پا رو زمین!چشت روز بد نبینه!افتاد زمین!دیدی یه تکون بدی نیتروگلیسرینو چی میشه!؟کلاس ماهم همونچوری!رفت رو هوا!دیگه هیچی دیگه!در کل مستمراممون کم شد!من چون خرخون بودم 20:)


  • همیار

    توی کلاس انسانیا سال سوم!دیدیم سرصداس!رفیم دیدم با معلم درگیر شدن!:0معلمو انداخته بودن بیرون!ینی تو عمرم تا حالا اینچورین ندیده بودم!یکی از بچه ها زده بودتش!اصن مگه دارریم!؟مگه میشه!ها!نقیییییییییی!ناهار نخردیم!خخخخخ!بیچاره معلمه هم یکم ش و س میزد!


  • همیار

    @Dr.Bernosi در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    توی کلاس انسانیا سال سوم!دیدیم سرصداس!رفیم دیدم با معلم درگیر شدن!:0معلمو انداخته بودن بیرون!ینی تو عمرم تا حالا اینچورین ندیده بودم!یکی از بچه ها زده بودتش!اصن مگه دارریم!؟مگه میشه!ها!نقیییییییییی!ناهار نخردیم!خخخخخ!بیچاره معلمه هم یکم ش و س میزد!

    یه بار هم درو رو دبیر شیمی باز نمیکردن!البته توی کلاس ریاضیا بودش!در کل ما تچربیا مظلوم بودیم!:)


  • همیار

    @بهاره
    زندانیایه اوین ینی بخان شورش کنن اینطوری شورش نمیکنن !!!

    http://forum.sanatisharif.ir/plugins/nodebb-plugin-emoji-apple/static/images/joy.png


  • همیار

    @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @بهاره
    زندانیایه اوین ینی بخان شورش کنن اینطوری شورش نمیکنن !!!

    http://forum.sanatisharif.ir/plugins/nodebb-plugin-emoji-apple/static/images/joy.png

    اره بابا!میگم ما پسرا مظلومیم باور نمیکنی که!اصن مدرسه دست دختراس!


  • همیار

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    من کلا خجالتی و مظلوم مدرسه بودم!!هرکاری می‌کردم کسی بهم شک نمی‌کرد!:)))

    بله..خجالتی و مظلوم...اصلن خیلی مظلوووووووووووووووووووووممممممممممممممم :expressionless:


  • همیار

    @Dr.Bernosi ما بنده خدا ها ..معلم هامون نیامودن سر کلاس..
    ما هم ک از خدا خاسته..بهشون کمکم میکردیم


  • دانش آموزان آلاء

    @Dr.Bernosi آره دقیقا ما این کارو کردیم در کلاس ما گیر داشت ودبیر می خواست امتحان بگیره دستگیره ی درو ما از تو کلاس میکشیدم معلم ومعاونمون هم از بیرون کلاس ماهم یه دوست داشتیم گنده بود هرکاری داشتیم از اون استفاده میکردیم (همون دوستمون گرفته بود دستگیره رو) آخرشم رفتن کلید ساز آوردن خخخ



  • @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    من کلا خجالتی و مظلوم مدرسه بودم!!هرکاری می‌کردم کسی بهم شک نمی‌کرد!:)))

    بله..خجالتی و مظلوم...اصلن خیلی مظلوووووووووووووووووووووممممممممممممممم :expressionless:

    اینطوریاس؟؟!!باش..


  • همیار

    این پست پاک شده!

  • همیار

    @Dr.Bernosi در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    توی کلاس انسانیا سال سوم!دیدیم سرصداس!رفیم دیدم با معلم درگیر شدن!:0معلمو انداخته بودن بیرون!ینی تو عمرم تا حالا اینچورین ندیده بودم!یکی از بچه ها زده بودتش!اصن مگه دارریم!؟مگه میشه!ها!نقیییییییییی!ناهار نخردیم!خخخخخ!بیچاره معلمه هم یکم ش و س میزد!

    اوه امیر یادته اونو.؟
    چند تا دانش آموز انسانی توی اون حادثه قربانی شدن..همه افتادن...
    هیچکدوم قبول نشدن..
    ولی خوب کرم از خوده معلم بودش...


  • همیار

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    من کلا خجالتی و مظلوم مدرسه بودم!!هرکاری می‌کردم کسی بهم شک نمی‌کرد!:)))

    بله..خجالتی و مظلوم...اصلن خیلی مظلوووووووووووووووووووووممممممممممممممم :expressionless:

    اینطوریاس؟؟!!باش..

    والا:joy:
    تو با اون شوخیا خرکی طرف رو به گریه نندازی مظلومیتت مشخص نمیشه



  • @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    من کلا خجالتی و مظلوم مدرسه بودم!!هرکاری می‌کردم کسی بهم شک نمی‌کرد!:)))

    بله..خجالتی و مظلوم...اصلن خیلی مظلوووووووووووووووووووووممممممممممممممم :expressionless:

    اینطوریاس؟؟!!باش..

    والا:joy:
    تو با اون شوخیا خرکی طرف رو به گریه نندازی مظلومیتت مشخص نمیشه

    شما....هیچی ولش کن..
    نخیرم ،من جلو همه خجالتیم ،اگ با کسی یه مدتی حرف بزنم و اینا از نزدیک تازه،خجالتم کم میشه..


  • همیار

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    من کلا خجالتی و مظلوم مدرسه بودم!!هرکاری می‌کردم کسی بهم شک نمی‌کرد!:)))

    بله..خجالتی و مظلوم...اصلن خیلی مظلوووووووووووووووووووووممممممممممممممم :expressionless:

    اینطوریاس؟؟!!باش..

    والا:joy:
    تو با اون شوخیا خرکی طرف رو به گریه نندازی مظلومیتت مشخص نمیشه

    شما....هیچی ولش کن..
    نخیرم ،من جلو همه خجالتیم ،اگ با کسی یه مدتی حرف بزنم و اینا از نزدیک تازه،خجالتم کم میشه..

    از خجالت کم میشه..به شوخی اضافه میشه http://forum.sanatisharif.ir/plugins/nodebb-plugin-emoji-apple/static/images/joy.png



  • @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @reza77 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    من کلا خجالتی و مظلوم مدرسه بودم!!هرکاری می‌کردم کسی بهم شک نمی‌کرد!:)))

    بله..خجالتی و مظلوم...اصلن خیلی مظلوووووووووووووووووووووممممممممممممممم :expressionless:

    اینطوریاس؟؟!!باش..

    والا:joy:
    تو با اون شوخیا خرکی طرف رو به گریه نندازی مظلومیتت مشخص نمیشه

    شما....هیچی ولش کن..
    نخیرم ،من جلو همه خجالتیم ،اگ با کسی یه مدتی حرف بزنم و اینا از نزدیک تازه،خجالتم کم میشه..

    از خجالت کم میشه..به شوخی اضافه میشه http://forum.sanatisharif.ir/plugins/nodebb-plugin-emoji-apple/static/images/joy.png

    باز دوباره یادت رفته دیشب از اب نمک بیای بیرون ،نمکی شدی!!://


  • همیار

    @mahsa_F من کلن با نمک سر میکنم..تو خونمه :grin: \(\)


  • همیار

    نمک برای کلیه ضرر داره ها!فشار اسمزی سلولا میره بالا!فشار خون میره بالا!ب قلب فشار میادش!سکته میکنی!سلولای قلبت میسوزن!خون به یه قسمت از مغزت نمیرسه!فلچ میشی!تو این بیماریا هیچوقت نمیمیری!خیالت راحت!



  • @Dr.Bernosi در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    نمک برای کلیه ضرر داره ها!فشار اسمزی سلولا میره بالا!فشار خون میره بالا!ب قلب فشار میادش!سکته میکنی!سلولای قلبت میسوزن!خون به یه قسمت از مغزت نمیرسه!فلچ میشی!تو این بیماریا هیچوقت نمیمیری!خیالت راحت!

    خب الان همه اینارو داره دیگ!!:)))))


  • همیار

    این پست پاک شده!

  • دانش آموزان آلاء

    1بار یادمه ساناز موشک درست کرد سرکلاس زبان ماهم شروع کردیم به موشک بازی هیچی دیگه معلم گذاشت رفت به منم گفت اصلا ازت توقع نداشتم !!!!!!!انگار من عهد کرده بودم کاری نکنم سرکلاس آخرش بردنمون دفتر مدیر بهم میگفت تودیگه جا نداری تعهد بدی بیا خودت نگاه این جارو چندبار تعهد دادی!!!!!!!!!! همه دوستام منفجرشدن ازخنده


  • همیار

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @Dr.Bernosi در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    نمک برای کلیه ضرر داره ها!فشار اسمزی سلولا میره بالا!فشار خون میره بالا!ب قلب فشار میادش!سکته میکنی!سلولای قلبت میسوزن!خون به یه قسمت از مغزت نمیرسه!فلچ میشی!تو این بیماریا هیچوقت نمیمیری!خیالت راحت!

    خب الان همه اینارو داره دیگ!!:)))))

    داره ولی نمیمیری!مطمئن باش!فلچ میشی میفتی گوشه خونه!نمیدونم چرا بیماریایی از این چنین خیلی زیادن!


  • همیار

    دوستان تچربی شرمنده!یه چن روزی نمیتونم تست بیارم!آشفتگی ذهنی دارم میترسم طرح کنم غلط باشه.شرمنده خلاصه!ان تست آخرم نمیدونم غلط هس یا ن


  • همیار

    @Dr.Bernosi در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @Dr.Bernosi در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    نمک برای کلیه ضرر داره ها!فشار اسمزی سلولا میره بالا!فشار خون میره بالا!ب قلب فشار میادش!سکته میکنی!سلولای قلبت میسوزن!خون به یه قسمت از مغزت نمیرسه!فلچ میشی!تو این بیماریا هیچوقت نمیمیری!خیالت راحت!

    خب الان همه اینارو داره دیگ!!:)))))

    داره ولی نمیمیری!مطمئن باش!فلچ میشی میفتی گوشه خونه!نمیدونم چرا بیماریایی از این چنین خیلی زیادن!

    : ( : http://forum.sanatisharif.ir/plugins/nodebb-plugin-emoji-apple/static/images/expressionless.png


  • همیار

    یه بار هم یادمه که تئاتر بازی کردیم!داستانش خیلی باحال یودش!خواستگاری!فک میکنین من نقش کی بودم؟!مادر دختره:| خیلی هم خوش گذشو راضی بودم!آخرش هم برام دست زدن!:)


  • دانش آموزان آلاء

    یادش بخیر مدرسه
    یکی از بهترین دوران بودش . مخصوصا این آخر سال. چون وقتی دیگ میدونستیم قرار نیست دیگه تکرار بشه همه خوب شده بودن . معلما . دانش آموزا . همه میدونستن که دیگه قرار نیس روی این میز و نیمکت های چوبی بشینیم.
    یادش بخیر . چ مسخره بازی هایی که سرکلاس در نمی آوردیم.
    یه سری معلم عربیمون برگشت گف همگی پاشین برین کلاس طبقه بالا . هیچکس نرف..
    رفتش تا معاونو بیاره . تا بره برگرده همه بچه ها بدو جمع کردن رفتن طبقه بالا.خلاصه معلم اینطوری جلو معاون ضایع شدش . حالا اومد ک طبقه ی بالا درس بده یهو همه جلو چشاش بلند شدن رفتن برن طبقه پایین .
    ایندقه رفت واقعن معاونو آورد بالاسرمون . برگشت داد زد چرا بهتون میگم برین طبقه بالا نمیرین ؟
    خیلی ریلکس بچه ها بازدوباره جلو چشش بلند شدن رفتن طبقه بالا . معاونم بنده خدا داشت میترکید از خنده .


  • دانش آموزان آلاء

    سلام
    ما سال دوم یکشنبه ها دو زنگ پشت سر هم شیمی داشتیم واسه همین دبیرمون گاهی پایین نمی رفت
    دو تا از بچه های شلوغ کلاس تو راهرو شوخی میکردن یکیشون کتونیشو در میاره پرت میکنه طرف اون یکی بعد فرار میکنه تو کلاس ،اونم میاد تلافی کنه از دم در کتونیشو پرت میکنه طرف اون یکی و کتونی اشتباها میخوره توی صورت دبیرمون 😂
    (بنده خدا تازه بوتاکس کرده بود)
    هیچی دیگه زنگ بعد همه ی مسئولین مدرسه از بابای مدرسه تا مدیر توی کلاسمون جمع شده بودن بیچاره بچه تا مرز اخراج پیش رفت


وارد شوید تا پست بفرستید
 

اتصال شما به انجمن آلاء به نظر می‌رسد از دست رفته. لطفا صبر کنید ما سعی می‌کنیم که دوباره شما را متصل کنیم.