خــــــــــودنویس


  • رتبه های انجمن آلاء

    به نام خالق زیـبــــــــــــــــــآیی ها

    سلام به خـودتــــــــــــــ(: 0_1534586486711_balloons-smiley.gif
    همه ی ما هنرها و استعداد هایی رو توی وجود خودمون داریم که تا به سمتشون نریم و ازشون بهره نبریم ، شکوفا نمیشن ! 😞
    هدف این تایپیک اشتراک گذاری تولیدات ذهنی خودمون هست ( تاکید میکنم خودمون ) ، اینجا هر چیزی که منشاش خود شما باشید ارزش داره نه کپی کار های بقیه 😒
    حتی میتونید فیلمی ک دیدید یا کتابی رو که خوندید رو با قلم و فکر خودتون نقد کنید و اینجا قرار بدید 🙂

    همه به اینجا دعوت هستن @دانش-آموزان-آلاء
    بخصوص 🙂
    🍃@zedtwo / @بهاره / @fly -----> طراحان فوق العاده انجمن 0_1534586514665_scrap-books-smiley.gif
    🦋@SOBHAN-1999 / @najafiali78 / @sattaralipour -----> خوشنویسان خوش قلب 😘
    🍄@negaarin / @M-an / @chakame / @دکتر-علی ----->نویسندگان عجیب الفکر ! 🤖 🧠
    🍁@njzamin / @Revival / @_Ata_ / @javadm328 ----> شاعران شهره انجمن 👳🏻♂ 👳🏼 👳♂ 👳🏼♂
    ⚡@faezeh-r / @blue ----> دو عدد عکاس تیز بین 🧐 🤩
    💧 @zedtwo / @vezra / @Dr-Bernosi / @بهاره ----> گرافیک بازان 😉 😂 🕸
    ....................................
    ازتون خواهش میکنم 😥 به پست ها ریپلای نزنید تا یه مجموعه خوب و یک دست از هنر های آلایی ها رو داشته باشیم 🙂
    توجه ! این تایپیک شعبه دیگری ندارد 😒😂
    پ ن : اگه پستای هنریتون رو توی تایپیک دیگه ای جز اینجا ببینم مورد پیگیریتون قرار میدم تا اخراج کامل هم دست بردار نیستم 0_1534586535363_cowboy2-smiley.gif 😂 😂

    0_1534586548670_coke-smiley.gif


  • مدیر

    اولین پست 😁

    0_1534588683605_۲۰۱۸۰۸۱۸_۱۵۰۶۵۳.jpg



  • این عکسها مربوط به دوران کنکور هست ......
    .
    .
    متن جایگزین
    .
    متن جایگزین
    .
    متن جایگزین
    .
    متن جایگزین



  • 0_1534594865626_۲۰۱۸۰۸۱۸_۱۶۴۹۳۲.jpg
    همین الان تموم شد:)😁 😅


  • رتبه های انجمن آلاء

    اینم یکی از بچه های گل انجمن برام فرستاده ((((((((: خیلی میخوامش
    0_1534597717977_aaok_img_20180818_165440-1.jpg
    بیدل از اندیشه ی اوهام باطل سوختم / بر سرم افشان خاکستر منصور را ...


  • مدیر

    0_1534596967908_Screenshot_۲۰۱۸۰۸۱۸-۱۶۵۵۴۲.png

    پل معلق
    قدم هایت معلق
    فکرت معلق
    دلت، دلت اما ! مصمم؟ مردد؟
    گویی دستی کشیده شده
    روی افکار نوجوانیت
    باز همان شور و همان احساس
    در تو جریان یافته
    هر گام که برمی داری به اطراف می نگری
    آدم ها پوشش ها سلیقه ها
    به راستی کدامین طرح ؟کدامین رنگ ؟
    تو اما تصمیمت را گرفته ای رنگت را یافته ای !
    و چه عالی که یاد گرفتی !
    که به درونت عمیق نگاه کردی !
    و کشیدی بیرون آنچه آنجا بود
    و حالا هر لحظه در درونت شور موج می زند
    آرامش عجیبی در دلم هست
    لبخند محو صورتم شده
    می گویم می شود تکانش دهی !
    پل را می گویم
    پاهایم را محکم برمی دارم تا تن پل به لرزه درآید
    آخر مسیر بدون هیجان و یکنواخت لذتی ندارد
    دارم به زندگی فکر می کنم
    زندگی
    هیجان
    اضطراب
    گویی خوب به نظر می رسد
    آری هیجان باید در ثانیه ثانیه زندگی جریان داشته باشد !
    تمام طول روز به این فکر می کنی ...
    تا به انتهای شب
    هوا که گرگ و میش می شود
    وقتی رسیدی اما
    .......

    پنجشنبه !
    چند هفته پیش


  • دانش آموزان آلاء

    من...
    من...
    راستش منم نمی دونم من کی هستم! :// :))
    خنده داره نه؟
    خب در واقع کم تر کسی می دونه خودش کیه! شایدم همه بدونن کی ان و من یه استثناء باشم(!)
    یعنی من فهمیدم خودم کی ام ها... ولی الان نمی دونم من اونی ام که عاشق گرما و هیجان و سرعت و آهنگ های شاد و انرژیکه؛ یا اون یکی ام که عاشق سرما و تنهایی و سکوت و نورِ لایت و پیچ و تابِ هاله ی بخارِ شکلات داغ توی سرما و مداد و دفتر خاطراتشه! :))
    خب سخته که بدونم من دقیقا کدومشونم دیگه! قبول داری؟
    وگرنه این رو همه می دونیم که تو بیمارستان به دنیا اومدیم، از بچگی بزرگ شدیم، چند سال سن داریم و تو دوران کودکی بچه بودیم!
    شما می دونین شما کی هستین؟
    #چکامه

    پ.ن 1:خیلی خوشحال شدم از این که چنین تاپیک جالبی دیدم! سپاس بابت دعوتتون!🙂 🌸
    پ.ن2:البته جا داره که بگم این متن رو جای دیگه ای هم ممکنه بخونید، ولی نه تو انجمن! :))


  • همیار

    بخشی از یکی از متن هام (درمورد خداوند مهربان )
    این رو اویل سال ۹۶نوشتم

    پناهی جز تو نیافتم ....وچه پناهی بهتر از تو ؟!
    آغوش امن تو ،بهترین مأمن برای بی پناهی دل من است
    وبی شک دست نوازش مهرت به گیسوان آشفته ی آرزو هایم معجزه آساست
    ولطف تو شانه می کند تمام آشفتگی هایم را وگره می گشاید از موی شکوه

    (ز.م)
    0_1534601606652_IMG_۲۰۱۸۰۸۱۷_۱۵۱۵۰۷_۷۸۳.jpg


  • حامیان آلاء - جزوات

    به نیمکتی که مقابلمان بود اشاره کردم و گفتم : بشینیم اونجا ؟ ، فهمید از قدم زدن بین این همه پیرزن و پیرمرد خسته شده ام ، قبول کرد و به طرف نیمکتِ چوبیِ دو نفره ی رنگ و رو رفته حرکت کردیم ...
    ما نقطه ی مقابل هم بودیم ... نه ما متضاد هم بودیم ... ولی خیلی خوب باهم کنار می آمدیم... وقتی باهم بودیم مثل پیرزن های اطرافمان میشدیم! از چرت ترین مسائل ممکن حرف میزدیم ! حتی مثل پیرزن ها دلیل لاغر شدنِ دختر عمه ی جاریِ قمر خاتون را هم تحلیل میکردیم ! منی که همیشه حالم از این مدل بحث ها به هم میخورد حالا همراهی اش میکردم ! میدانید ؟ لاغر شدنِ دختر عمه ی جاریِ قمر خاتون تنها بحثی بود که آخرش به جر و بحث نمیکشید ! آخر ما نقطه ی متضاد هم بودیم ...
    همیشه فازِ نصیحت برمیداشت ! البته سعی داشت همه ی عقایدش را هم روی من پیاده کند (هرچند هیچوقت موفق نبود! ) از با صدای آرام خندیدن گرفته تا موزیک و رنگ لباس و و و و ...
    دفعه ی قبلی که آمده بودیم پارک خودم نبودم ! آخر میدانید چند روز از اعلام نتایج کنکور گذشته بود و من حوصله ی همه چیز را داشتم به جز خودم ! انگار که با خودم لج کرده باشم ! دفعه ی قبل لباس مشکی پوشیده بودم...دفعه ی قبل اصراری نکردم که به گیتار زدن پسر های توی پارک گوش بدهیم ... دفعه ی قبل مجبورش نکردم که تاب بازی بچه ها را تماشا کنیم ... دفعه ی قبل هیچ تمایلی به بستنی قیفی خوردن نشان ندادم ... بین خودمان باشد اما من دفعه ی قبل آرام آرام میخندیدم...
    فقط دو سه سال از من بزرگ تر بود و فکر میکرد زمان ازدواجش رسیده ! من هیچ چیز از ازدواج نمیدانستم ولی به این نتیجه رسیدم که او بیشتر از من هیچ چیز از ازدواج نمیداند و من تصمیم گرفتم که همه ی چیز هایی را که درمورد ازدواج نمیدانم برایش بگویم !
    خدای من چه تصورات رویایی داشت ! حالا که دارم فکر میکنم بحث کردن درمورد علتِ لاغر شدنِ دختر عمه ی جاریِ قمر خاتون از بحث ازدواج بهتر بود!
    کارم از بلند خندیدن گذشته بود ! بین این همه پیر زن و پیر مرد قهقهه میزدم ! ( البته او هم به قول خودش آرام میخندید و مثلا همراهی ام میکرد ! )
    عجیب بود! این دفعه به خندیدنم گیر نمیداد !
    نمیدانم چه گفت که نزدیک به یک دقیقه بی وقفه خندیدم ! خنده ام که تمام شد نگاهش کردم ! در چنین مواقعی منتظر اعتراضش بودم ؛ ولی دیدم فقط نگاهم میکند ! پرسیدم خوبی؟ گفت : میشه همیشه بخندی ؟
    جا خورده بودم ! گفت : دفعه ی قبلُ یادته ؟ این که نمیخندیدی منو میترسوند !
    [ همش میخواستم نگویم که طرف مقابلم دختر بود یا پسر! ولی بیشتر از این در خماری نمیگذارمتان! طرف دختر بود ! خیالتان راحت ! ]
    گفتم : تو که مخالف سر سخت خندیدنِ دختر بودی ؟
    سکوت کرد... وقت مناسبی بود برای گفتنِ حرف هایی که تمام این مدت زجرم میداد...
    گفتم : اصلا حق با توست ! خندیدنِ من ، لباس آبی پوشیدنم (!) ، بی پروا حرف زدنم ، لجبازی کردنم همه و همه با دل و دین مردم بازی میکند ! اصلا قبول ! من همه ی دخترانگی هایم را در خانه میگذارم و بیرون می آیم !
    گفتم : مگر من دختر نیستم ؟ مگر دختر بودن هویت من نیست ؟ به من بگو اگر همه ی دختر بودنم را در خانه بگذارم ، موجودی که بیرون می آید نامش چیست ؟ دختر ؟
    .
    .
    .
    .
    .
    هی ! من دخترم ! نمی خواهم مثل پست های تلگرامی خودم را با عکس گل و آبنبات معرفی کنم ! تو جنس مخالف من هستی ! قبول که هر جنسی سختی ها و مشکلات خودش را دارد و همان طور که تو هیچ وقت حرف من را نمیفهمی ، امکان ندارد که من هم مشکلات تو را درک کنم ! فقط چند لحظه به حرف های من گوش کن ! من دخترم ! نفس میکشم ! علاوه بر اکسیژن به حقِ زندگی هم نیاز دارم ! تو میتوانی کمکم کنی ! بله میتوانی ! باور کن وقتی میخندم قصدِ جلب توجهت را ندارم ! باور کن من هم دوست دارم با آرامش و بدون نگرانی از حضور تو در پارک قدم بزنم ! هی ! میشود بفهمی که وقتی از جلویت رد میشودم تیکه های تو حکم بنزین برای ادامه ی راه من را ندارد ؟ باور کن اگر سکوت کنی و فقط چند لحظه سرت را پایین نگه داری خورشید باز هم طلوع میکند ! اصلا میدانی ممکن است وقتی برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم ، دنبال دوستم میگردم نه تو ! باور کن که من راه خانه ی مان را بلدم و نیازی به همراهیِ تو ندارم !
    میدانی ؟ آخرش تو کمی تفریح کرده ای و من مانده ام و نگاه های همسایه ها که دختر فلانی از راه به در شده ! من مانده ام و پچ پچ های پیرزن های کوته فکر اطرافم که دختر های قدیم حیا داشتند و جدیدی ها ندارد !
    آخرش تو پسر هستی که این ها برایت ننگ نیست و من دختری هستم با کلی برچسب...
    پ.ن 1 : میدونم هر جنسی خوب و بد داره ! شما به دل نگیر!
    پ.ن2 : لطفا ریپلای نکنید 🙂


  • فارغ التحصیلان آلاء

    🥀 من این متنو سال قبل توی فشار کنکور نوشتم
    من رویا پردازی کردم
    اگر چه نتونستم از شریف در بیام رویاشو داشتم .......
    الان اواسط ترم 1هستیم اولین برف رو دیدیم توی دانشکده... خیلی باحال بود منی که یادم نمیاد سال های کنکوری برف بازی کرده باشم خوب دلی از عذا دراوردم....خوب به محیط این جا عادت کردم من و مهدی و کیانوش توی یه خوابگاهیم....خواب چه عرض کنم کلا 3 ساعت میخوابیم...کلا اینجا خرخونی زیاد عادی شده(حتی از دبیرستان)....البته من فقط این ترمو میخونم ولی کیانوش داره ترم بعدی رو هم میخونه....درست همون طوری که حدس میزدم این جا خیلی باحاله....دانشگاهو فقط باید دید تا نظر بدی ....کلاسای اجباری هنوزم هست ولی خیلی کمتر از دوران مدرسه......من ولی عاشق همه استادا هستم به خصوص زبان چون همشهری مونه اقای (اسدی)....این جا دانشجو ها تیز تر از جا های دیگه هستند....راستی من برم بخوابم بقیشو مینویسم.....
    ...خب میگفتم برای هر 4 نفر یه سوییت دادن.....ما هم راضی هستیم چون مجبوریم دیگه!
    شریف از لحاظ برگزاری دوره ها و جلسات علمی حرف اول ایران رو میزنه ....خیلی از همایش هارو میرم...البته از دانشگاهای دیگه هم میان ولی برای ما ارزون تره(15 درصد تخفیف)...فردا روز سختی هست چون امتحان مشتق و کاربرد از ریاضی 1 داریم....منابع هم که ماشالله تموم نمیشن (راستی استادمون گفته بود منبعتون اینترنت باشه هر چی کتاب دیدین بخونین (توماس و ادامز و.... )من و مهدی هم 2 روزه که از درس خوندن سیراب شدیم هر روز به غیر از صبحانه و نهار از اتاق بیرون نمیاییم ...خیلی سخته توی این شرایط درس خوندن ولی عادتشو از کنکور داریم البته این جا تراز اینا و قلمچی نیست فعلا ......امتحان قبلی ریاضی 1 من اول شدم( با نمره ی 6ونیم از 10) هرچند از تابستون داشتم میخوندم این دروسو ولی همون 6و نیم رو به زور گرفتم....امیدوارم که نمرات اول کلاس باشیم اگه دخترا بزارن البته اونا خرخون تر ازما هستن مثل کنکور و خودشونو پا برجا نگه داشتن... (خخخخ.....شایدم ما خودمونو پابرجا نگه داشتیم!!!!)......چه سالهایی رو سپری کردیم همگی توی کنکور.....البته کنکور خیلی مفید بود برای من و بقیه چون اگه نبود با ادمایی با این سطح فکری بالا اشنا نمیشدم ...اگه کنکور نبود عادت نمیکردم به شب کم خوابیدن و صبح زود پاشدن....اگه کنکور نبود اون خوشحالی 3 ماه تابستون اصلا معنی نداشت خوشحالی و مسافرت های فقط تابستون ارزش اینو داره که زمانو تکرار کنی و سختی های کنکورور دوباره به جون بخری....ان مع العسر یسرا.....دوستای گلم شب به خیر ....دعام کنین که فردا امتحانه


  • همیار

    سلام. ممنون که توی دو گروه از من اسم بردین 🌷🍃🙂 تاپیک خوبیه ولی چرا اینقد دیر؟ حالا که من همه نقاشیامو گذاشتم😂
    از اونجایی که تأکید بر ذهنی بودن کارها کردین و خب اکثر نقاشیا برگرفته از ایده های هنرمنداییه که آموزش دیدن شاید با اندکی تغییر، کار یکم سخت میشه! خود من کارایی که اینجا یا جاهای دیگه میبینم و یا خودم میکشم رو قبلا دیدم. آخه میدونین ذهنی کشیدن وقت زیادی میبره و کار متخصصا و حرفه‌ایاس که تصویر سازی و ... خوندن. مثلا من برای مسابقه نقاشیِ چند روز آینده حدودا یک ماهه که دارم فکر میکنم!
    ولی به هرحال من کارای ذهنیم رو میذارم اینجا. 😃
    ایــــــن اولیش😅
    💎پلنــــــر به سَــــبک زِدتــــــو...🌱کاملا ذهنیه😍😊
    برا مشاورمونم تقریبا مشابهش رو درست کردیم💌
    0_1534609543780_image_2018_8_18-20_53_21_95_DyP.jpg



  • 0_1534621008682_۲۰۱۸۰۸۱۹_۰۰۰۴۳۴.jpg
    😍همین الان یهوویی😁😁
    0_1534621038325_۲۰۱۸۰۸۱۹_۰۰۰۳۵۱.jpg
    😁😁😎😎😎☺💚😉


  • همیار فارغ التحصیلان آلاء دانش آموزان آلاء

    با اینکه شاعر نیستم اما این کنکور همه استعدادا رو شکوفا کرد😑
    ای دل دل آزاری مکن
    بیهوده پنداری مکن
    پیوسته دلداری مده
    تاپیک شعردانه رو گذاشتم رو ignore
    میخوام از این حالوهوای شعر بیام بیرون



  • بیا و کنار دلواپسی هایم بنشین، کنار دلهره های لایتناهی این روزهایم، میان صبح های عذاب آورم و شب های ملال انگیزم،
    این روزها مثلِ درختی شده ام، که فشار روزگار میتواند، در لحظه ای ریشه هایش را بخشکاند و جانش را بگیرد، این روزها نه نوشتن آرامم میکند، نه قدم زدن، نه رویا پردازی های همیشگیَم، نه فکر کردن به خانه ی پاریسیَم که دیوارهایی کوتاه و درهایی فرانسوی دارد و هوا که رو به سردی میرود نرگس های هلندی در باغچه اش میروید، همان خانه ای که دیوارهایی سفیدو پنجره هایی سرتاسری و بزرگ دارد، همان خانه ای که پراز عشق است و امید.... دیگر هیچ چیز آرامم نمیکند
    بیا، زودتر بیا، دیگر اصرار نمیکنم که آغوشت را برویم باز کنی یا موهایم راببافیو سنجاق صورتی رویش بچسبانی، یا برایم از تازه ترین کتابی که نوشته ای حرف بزنی، یا مهلت بدهی تا از روزمرگی هایم برایت بگویم یا از کتابهای جدیدی که خوانده ام بگویم، دیگر حتی اصرار نمیکنم که سرم را روی شانه های پهنت بگذارمو ساعتها گریه و کنم بین اشکهایم آرام لبخندی بزنم به شکرانه ی" بودنت" ، بیا و ببین زیاده خواهی هایم را کنار گذاشته ام،
    حالا فقط میخواهم بیایی، آرام رو به رویم بنشینی، و آنقدری فرصت بدهی تا تصویرت را خوب در خاطرم ثبت کنم، تا روزهایی که نیستی، آنقدر با تصویرت رویا بسازم تا سیراب شوم از بودنت.... بعد از آن میتوانی بروی. به تو حق میدهم که بروی، به خدا هم حق میدهم که چشمانش را روی اشک هایم ببنددو جلوی رفتنت را نگیرد، مگر چند آدم مثل تو در این دنیا وجود دارد که من یکی را بردارمو مالِ خود کنم؟ خوب میدانم، نمیتوانم دورت را حصار بکشم و نگذارم بروی، تو آنقدر خوبی که باید برای همه باشی، نه برای من تنها، همیشه میدانستم وقتی همدمم انسانی مثل تو شود، باید آنرا با خیلی از آدمها شریک شوم
    به قول پدربزرگم: وقتی آدم محبوب باشد، دیگر متعلق به یک نفر نیست، متعلق به جماعتی بزرگ است که میخواهند سیراب بشوند از عشق و خوبی هایش
    شاید باورت نشود ولی ساعتها با قاب عکست حرف میزنم، جلوی خودم میگرمش و خوب به لبخندش نگاه میکنم، بیا ببین نبودنت چه قدر مرا به جان آورد...
    بیست و هشت مرداد نودوهفت
    0_1534627903147_IMG_۲۰۱۷۱۰۰۱_۰۶۴۱۱۳.JPG

    تا این تاپیک رو دیدم این متنو فی البداهه نوشتم :))
    یه عکس قبلا گرفته بودم که خیلی به متن میومد ولی پیداش نمیکنم :((
    دیگه این عکسو گذاشتم که تو انجمن تا حالا شِیرش نکرده بودم
    حس کردم به تلخیِ متن میاد



  • 0_1534635305172_۲۰۱۸۰۸۱۹_۰۱۳۶۴۵.jpg
    😍😍😉
    #خیلی خوشکلن😍😊وقتی داشتم عکس رو میگرفتم دلم ضعف رفت😍😍😁😊💚💚💚



  • اینو سال دوم دبیرستان بودم نوشتم؛رد فرضیه های حرکت در گذر زمان و رفتن ب گذشته...

    اساسا این فرضیه یه ها خلاف قوانین پایستگی ماده و انرژیه...شما اگ با همین وضع برید ۱۰۰سال پیش،اجزای وجودی شما در طبیعت پراکنده اند،مثلا ممکنه اتم های نیتروژن موجود در پروتئن های ناخن شما،در موی ی پرنده ی مهاجر در امریکا باشه....پس اگ شما برید ب حداقل زمان سن خودتون ب قبل،(درصورت عدم تلاشی تازه)هم وزن خودتون ماده وارد جهان کرده اید ک غیر ممکنه

    فرض های دیگ ای هم در گذر زمان بهش اضافه کردم ولی این بهتر بود


  • همیار

    چکمه های پلاستیکی و سیاه خود را که در پایش لق میزد، بروی سنگ های کوچک و بزرگ خیسی که در راه گلی تا مرز بود، با دقت بسیار میگذاشت.
    گهگاه که سنگی نمی یافت، بالاجبار چکمه هایش رو بروی گل ها میگذاشت که چکمه هایش در گل فرو میرفت.
    چون چتری نداشت، قابلمه ی غذایی را که ساعت ها با دقت برای درست کردنش وقت گذاشته بود، در زیر کاپشن کهنه ی خود پنهان کرده بود تا مبادا قطرات باران خیسش کنند.
    قطرات بارانی که از مژه هایش آویزان میشدند و خود را برای سر خوردن بر روی گونه های سرخش آماده میکردند، مانع دیدن رژه رفتنش میشدند.
    وقتی سرباز را از دور میبیند، بدون توجه به اینکه پایش را بروی سنگ ها میگذارد یا نه، به راه رفتنش سرعت میبخشد.
    برا رسیدن به سرباز قبلا حفره ای در حصار ایجاد کرده بود.
    خودش را با زحمت فراوان به سرباز میرساند.
    قابلمه را از زیر کاپشنش درمی اورد و با دستانی که از شدت سرما قرمز شده بودند، بروی چمن ها میگذارد و با سرعت خود را در آغوش خیسش جا میدهد.
    وقتی که سر خود را بالا می اورد تا چشمان سرباز را ببیند، صدای شلیک تفنگ ها تمرکزش را به هم میریزد.
    صدای فرمانده ی سرباز که با رگ های بیرون زده ی گردنش فریاد میزند که سربازها به مهاجمان شلیک کنند، در بینابین شلیک ها به گوشش میخورد.
    بعد از دقایقی درگیری، فقط صدای تند قطرات باران که بروی شانه های سرباز که هنوز دخترک درآغوشش بود، به گوش میرسد.
    تمام نیرویش را در نگاه کردن به چشمان سرباز متمرکز میکند.
    در اعماق چشمانش نگرانی ای پیدا میکند.
    قلب سرباز اجازه ی پرسیدن را به او نمیدهد و چشمان سرباز را میبندد.
    پرنده ای که در تمام مدت در بالای درخت ناظر این صحنه بود، با صدای شلیکی به آسمان بارانی پناه میبرد.

    کسی میداند که سرباز که بود?


  • همیار

    👤چه خوب یادم هــــست
    عبارتی که به ییلاقِ ذهـــــن وارد شد:
    وسیع باش،
    و تنـــــــها،
    و سر به زیر،
    و ســـــــخت.💎

    • اولین تمرینِ جدیِ مــــو وَ ریـــــــش💌🍃

    0_1534696708828_image_2018_8_19-20_54_0_485_pyS.jpg
    @نوشابه با اجازه‌تون تو پستهام یه شعر کوتاهی میذارم(:



  • متن جایگزین
    کلاس نهم ک بودم ی معلم هنر داشتیم،از اول کلاس تا اخر فقط کارش حرف زدن و فحش دادن ب خطم بود،یکسال تمام فکر شب و روزم این بود انقدر خطم خوب شه ک جواب همه ی تحقیراشو بدم،مهر سال بعد وقتی با همه ی بغض و کینه و... رفتم ک بهش بگم ک... دیدم اعلامیه اش روی در مدرسه بود!



  • 0_1534699344489_photo_2018-08-19_21-46-45.jpg
    ترشحات ذهنی بنده ;)))


  • همیار

    🍃بشتاب
    درهــــا را بشکن
    وهـــم را دو نیمه کن💎
    که منم . . .💌

    • از تمرینات زهره برای مسابقه😀

    0_1534708276487_image_2018_8_20-0_16_37_538_Si8.jpg


  • همیار

    0_1534749240839_IMG_20180820_113603.jpg
    من: بنظرت خوشتیپم?
    وجدانم: اوممم جذابی!
    من:عینکم اصله ها!
    وجدانم:قبلیه فیک بود، بهت ننداخته باشن باز?
    من:نه این اصله!برم سر قرار دیگه?
    وجدانم:با خیار چنبر?
    من: = )
    #کدو_هم_دل_داره


  • همیار

    http://98ia.org/دانلود-کتاب-گویای-لعنت-به-سه-تامون/
    تقدیم به بچه های آلا
    نوشته ی خودمه🙂 🙄


  • همیار

    0_1534753013830_fc9d_1.png
    درسته كه اناقم پنجره اش رو به يه كوچه ي خلوته اما اگه توي افقش نگاه كني يه عالمه زندگي پيش روت ميبيني...يكم اگه گوش كني از صداي بازي بچه هاي توي كوچه رو ميشنوي تا صداي يه دست فروش دوره گرد...حتي صداي دعواي دختر همسايه ي كوچه پاييني با نامزدش از پشت تلفن هم ممكنه به گوشت بخوره!!!

    اما كم پيش مياد كه به همينا بسنده كنم. آماده ميشم و ميزنم بيرون از چهارديواري...پنج دقيقه اي بيشتر تا ايستگاه اتوبوس سر خيابون فاصله نيست...بعضي وقتا به ساعت نگاه ميكنم و ميبينم اگه عجله نكنم اتوبوس ميره و مي دوم بعضي وقتا هم ترجيحم اينه كه ندوم...ميشينم توي ايستگاه و داستان زندگي هر كدوم از راننده هايي كه رد ميشن رو حدس ميزنم...

    سوار اتوبوس ميشم...مثل هميشه توي دنج ترين جاي ممكن ميشينم! نگاه ميكنم به ادما مقصدم از ناكجا اباد ميره و ميرسه به زندگي تك تك ادما...

    توي راه برگشت سر پيچ خيابون يهو يه ماشين بي هوا ميپيچه جلوي پام ميبينم چقدر شبيه آدماي شهره...آدماي اين شهر ميرن ميان...سرگردونن به نظرم...راهنما ندارن...مثل مورچه هايي كه تو خونشون آب ريخته باشن!

    #دوران_کنکور



  • متن جایگزین
    این عکسو دوسال پیش گرفتم ولی عااااشقشماااا هروقت میبینمش دلم برازمستون تنگ میشه😯😭😭😭😭یکی از بهترین منظره های زندگیمه....


  • همیار

    زندگی زیباست...
    آروم
    آروم قدم می زنم
    دیدن خیابونا
    تکاپوی ادم ها لذت بخشه
    بارون زده ....بوی نم خاک
    چند قم جلوتر یه گل فروشیه
    خیابونا ی خیس قشنگ تر از همیشه به نظر میان
    آروم چشمام می بندم
    نسیم لطیفی می وزه تو ذهنم ادم ها رو که تنداز کنار هم رد میشن تصورمی کنم هر کی دنبال کارش با خیس شدن صورتم پلک هام از هم فاصله می دم
    بارون دوباره نم نمش از سر گرفته همه میدون تا قبل تند شدنش به یه سرپناه برسن بعضی ها یه پلاستیک وگذاشتن رو سرشون بعضی ها یه کیف ...
    دوباره چشام می بندم
    نسیم صورتم نوازش می کنه
    هوا یکم هنوز سوزداره
    هنوز ردپای زمستون حس میشه
    یه نفس عمیق می کشم بوی نم خاک با بوی گل ها بارون خورده یکی میشه
    نوازشی رو روی صورتم حس می کنم
    چشام باز می کنم برگای یه درختن که شاخه هاش تا وسط راه اومده
    اروم خم میشم‌و رد میشم ازش با یه لبخند محو
    نگاهم به اسمون میفته چند تا تا پرنده که دارن راه شون می رن
    اروم نگاهم میارم پایین
    برق چراغ های روشن تو هوای ابری و حال پر تکاپوی شهر یه لبخند رو لبم میاره
    می چرخم سمت راست درباز می کنم
    هوای گرمی که به صورت می خوره لبخندم عمیق تر می کنه
    خانوم فروشنده یک لبخند می زنه
    سری براش تکون میدم
    ومی رم سمت قفسه ها غرق میشم بین دنیای کتابا
    قصه ها
    گفته ها
    سعی می کنم بینشون چند تا کتاب انتخاب کنم
    تمرکز می زارم رو انتخاب کتابا وسعی می کنم فکر کردن به قشنگی ها امروز
    بزارم برای بعد
    برای وقتی که اروم رو صندلی نشستم با یه لیوان چای
    که بخارش می خوره به صورتم وگرمای دل انگیز وعطر بی نظیرش
    باعث میشه بازم لبخند بزنم .....
    نوشته شده توسط (ز.م)
    دست نوشته ی خودمه


  • همیار

    0_1534783086303_001.jpg



  • از گردش عقربه های ساعتی ک اسیاب کرد مغزمو،تا روغن کاری عقربه های امروزمو.
    از نیش عقرب های تقویمو تا سرحدِ مرگ دویدنُ.
    از اموجیای خنده پشت خنده،تا قیافه ی داغونشو!
    از سمباده ی انگشت و اسکرین گوشی تا ب دیوار کوبیدنشو.
    از خوشحالی و جشن گرفتن کلید کنکور،تا مراسم تشییع امشبشو.
    از همه ی شبای بیداری،عرق ریختن دی و بهاری،تا همش ب‌ فنا رفتنو!
    از بی گناه بالای دار رفتنُ،اون بالا داد زدنو؛تو درست میگی ُ!!!


  • دانش آموزان آلاء

    می دانی، همه همین را می گویند.
    می گویند برای هیچ چیز دیر نیست؛ از همین حالا شروع کن!
    درست هم می گویند؛ اما همیشه برای کاری دیر خواهد بود...
    مثلا برای بدست آوردن دلی که شکسته ای، دیر است.
    برای گرفتن دستانی که برای همیشه سرد است، دیر است.
    برای پاک کردن اشک هایی که ریخته شده، دیر است.
    برای آمدن دیر است.
    برای ماندن دیر است. مثل من! منی که سال ها است مانده ام در یلدای نبودنت. :))
    برای رفتن هم دیر است.
    می دانی؟ دیـــــــــــــــــــــر!
    برای رفتن و ترک کردن کسی که عاشقش کردی، دیر زمانی است که دیر شده است...!
    اما برای اولین و آخرین بار عاشق شدن و ماندن و نرفتن، هنوز دیر نیست...! :))

    #چکامه
    #سر_جلسه_امتحان (البته از نوع نگارش!)


  • دانش آموزان آلاء

    شوق وآزردگی ام همدیگرا بغل میکنند
    همانند گنجشکی که ذوق سفر دارد لیکن بال شکسته اش پای بند هبوط است .
    #یاسی


  • دانش آموزان آلاء

    شاعر نیستم
    از زخرفه های لغت ها گاهی به دنبالم
    گاهی فراری ...
    لیکن

    گوش مرا مینوازد و چه ناعادلانه چشم هایم تقاصش را میدهد ......
    نمیگنجم درجسم خود
    ونمیگنجدشعر م درقالب خود
    وقتی
    دفتر عاشقانه هایت را ورق میزنم
    وخوبیهایت را درآغوش میگیرم
    چه گرم است و پرآرامش
    لبخندت ساده وبی آلایش
    راستی
    آن روی دفترم میدانی چه نوشته شده است ؟
    چند وجهی از وجوه تو نهفته است؟
    نمیخواهد
    آن پشت شهر را میخواهم
    که قایق عشقت درسراب وجودم
    پارو میزند
    اما یه کلام
    مدیونی
    اگر نادیده هایم
    را به احمقانه هایم
    بسپاری
    و سکوتم را به کم عقلی
    واگذاری .....

    #یاسی
    #میدونم خیلی ناجوره ولی به رخم نکشید😂😂😂



  • دیگ مثل قدیم نی!از وقتی سوار تاکسی میشی تا وقتی میایی تودلی،به هرکی میرسی دوست داره زخماشو نشونت بده،حتی اگ نداشته باشه...طوری جا افتاده هرچی غمگین تر باشی ،زخمی تر باشی،مردتری...
    اگ ب کسی بگی تو خیلی شادی،بهش برمیخوره،ی لبخند میزنه و میزنه روشونت،ک هی عمو این لبخندا رو نگاه نکن اینا برچسبین رو زخمام!!!
    ی شکم سیر خورده،با ی عقل تعطیل زیر کلر دراز کشان،پا رو پا انداخته،با مادری ک داره واسش چای میاره پست میکنه؛«هییی تف بهت دنیای نامرد»
    !!!!!!
    اره نمیگم نی،مشکلاتی هست،مثلا کنکور قبول نشده،ب ی هدف نرسیده،پدرش چپ نگاش کرده دو تافحشش داده!!!
    اما قرار نی کاور بذاری روی تموم نعمت هایی ک داری و ی ذره بین روی مشکلت!
    من خودمو میگم،خیلی جاها نسبت ب مشکلم الکی داد زدم،نالیدم،ژس گرفتم و...الان جاشه ک این فرهنگو یاد بگیرم ک بگم؛
    خدایا شکرت واسه همه چی،واسه همه ی بی شمار داده هات،خداروشکر واسه اینکه غمی بی نهایت یا ی گره ی حل نشدنی توی زندگیم نی ک اگرم خدایی نکرده بیاد جز حکمت و لطف تو نی و همه چی رو ب تو میسپارم : )


  • همیار

    👤تــــــو مـــی‌رَوی و دِل زِ دســـــت می‌رود
    💬مــــــرو که با تو هر چـــه هست می‌رود
    |ابتهاج|🍃
    0_1534877284583_image_2018_8_21-21_35_14_555_m3b.jpg


  • همیار

    ارسال شد به مسابقه داستان کوتاه "کبوتر حرم" 🕊
    تقریبا واقعی . . .
    دوس داشتید بخونید.
    اسکرین گرفتم، روش کلیک کنید کیفیتش درست میشه.
    0_1534881576243_Screenshot-(191).jpg



  • متن جایگزین

    اگه بد بود به روم نیارین😅 😅


 

کاربران فعال این بخش

28
آنلاین

19.5k
کاربران

9.1k
موضوع ها

606.9k
دیدگاه‌ها