#سرانجامِ یک نا امیدی



  • ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96


  • فارغ التحصیلان آلاء

    @gollnar
    چه بیان قشنگی
    چه شرح جالبی
    ادامه بده تو ی دفتر ثیت کن واست خیلی بعد کنکور و سالای بعد خاطره میشه
    من دفتر نقاشیامو شعرای بچگیمو از 2سالگیم دارم
    نگاه میکنم و از ته دلم ب اونهمه سادگی میخندم



  • @paripari در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar
    چه بیان قشنگی
    چه شرح جالبی
    ادامه بده تو ی دفتر ثیت کن واست خیلی بعد کنکور و سالای بعد خاطره میشه
    من دفتر نقاشیامو شعرای بچگیمو از 2سالگیم دارم
    نگاه میکنم و از ته دلم ب اونهمه سادگی میخندم

    مرسی برای تحسین و تشویق😇
    آره! وقت کنم می نویسم بعضی اوقات....



  • @gollnar وای گلنار خیلی جالب بود ایشالا که همیشه موفق باشی🙂 😊



  • @m-bahrami1378 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar وای گلنار خیلی جالب بود ایشالا که همیشه موفق باشی🙂 😊

    مرسی😇 شما آقا میثم نیستین؟🤔



  • @gollnar نه نیستم
    من اولین باره که پستای شمارو میبینم


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا



  • @m-bahrami1378 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar نه نیستم
    من اولین باره که پستای شمارو میبینم

    مطمعنین؟ (کیبورد همزه نداره دوستان خودم میدونم با عین نوشته نمیشه)
    به هرحال مرسی که وقت گذاشتین و خوندین....



  • @1540557162 بامنی؟🤔



  • @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    این پست پاک شده!

  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @m-bahrami1378 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 بامنی؟🤔

    نه



  • @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرین از سایت/ آدرس وبلاگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرینِ سایت/ آدرس وبلگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه

    وات د فاز عزیزم
    منظورم متن بود و اتفاقایی که تو توصیف کردی
    انگار خودم نوشتم



  • @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرینِ سایت/ آدرس وبلگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه

    وات د فاز عزیزم
    منظورم متن بود و اتفاقایی که تو توصیف کردی
    انگار خودم نوشتم

    تشکر


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرینِ سایت/ آدرس وبلگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه

    وات د فاز عزیزم
    منظورم متن بود و اتفاقایی که تو توصیف کردی
    انگار خودم نوشتم

    تشکر

    چرا اینقد حولی
    ببخشید رک میگم



  • @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرینِ سایت/ آدرس وبلگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه

    وات د فاز عزیزم
    منظورم متن بود و اتفاقایی که تو توصیف کردی
    انگار خودم نوشتم

    تشکر

    چرا اینقد حولی
    ببخشید رک میگم

    حولم؟ متوجه نمیشم


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرینِ سایت/ آدرس وبلگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه

    وات د فاز عزیزم
    منظورم متن بود و اتفاقایی که تو توصیف کردی
    انگار خودم نوشتم

    تشکر

    چرا اینقد حولی
    ببخشید رک میگم

    حولم؟ متوجه نمیشم

    حول
    ینی عجله
    چجوری بگم
    عجله ای دیگه همه کارارو میخوای انجام بدی و بگی همه چیو پیش پیش



  • @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرینِ سایت/ آدرس وبلگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه

    وات د فاز عزیزم
    منظورم متن بود و اتفاقایی که تو توصیف کردی
    انگار خودم نوشتم

    تشکر

    چرا اینقد حولی
    ببخشید رک میگم

    حولم؟ متوجه نمیشم

    حول
    ینی عجله
    چجوری بگم
    عجله ای دیگه همه کارارو میخوای انجام بدی و بگی همه چیو پیش پیش

    همه چیو پیش پیش؟ !میشه واضح صحبت کنید ؟ من واقعا نمیفهمم چی میگین


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرینِ سایت/ آدرس وبلگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه

    وات د فاز عزیزم
    منظورم متن بود و اتفاقایی که تو توصیف کردی
    انگار خودم نوشتم

    تشکر

    چرا اینقد حولی
    ببخشید رک میگم

    حولم؟ متوجه نمیشم

    حول
    ینی عجله
    چجوری بگم
    عجله ای دیگه همه کارارو میخوای انجام بدی و بگی همه چیو پیش پیش

    همه چیو پیش پیش؟ !میشه واضح صحبت کنید ؟ من واقعا نمیفهمم چی میگین

    ای وای هیچی ببخشید کلا هر چی گفتم
    حالم خوش نیس



  • @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرینِ سایت/ آدرس وبلگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه

    وات د فاز عزیزم
    منظورم متن بود و اتفاقایی که تو توصیف کردی
    انگار خودم نوشتم

    تشکر

    چرا اینقد حولی
    ببخشید رک میگم

    حولم؟ متوجه نمیشم

    حول
    ینی عجله
    چجوری بگم
    عجله ای دیگه همه کارارو میخوای انجام بدی و بگی همه چیو پیش پیش

    همه چیو پیش پیش؟ !میشه واضح صحبت کنید ؟ من واقعا نمیفهمم چی میگین

    ای وای هیچی ببخشید کلا هر چی گفتم
    حالک خوش نیس

    حالم خوشه! خیلیم عالیم


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    ...با ناامیدیِ تمام انجمن را ترک میکنی! بعدش هم مینشینی یک گوشه ای و نیم ساعت یک ساعتی با تمامِ وجود گریه میکنی از نوعِ بی صدایش: )
    آنوقت که حس کردی گلویت دیگر سنگین نیست بلند میشوی و کتابِ چند کیلوییِ فیزیکِ الگو را برمیداری و میروی بخش نوسان بعدش تست ها را میشماری و میگویی نع! عمرا برسم همه اش را تا روزِ آزمون بزنم تازه تست های موج هم هنوز مانده! پس تصمیم میگیری زوج و فرد بزنیِ شان(!!) آنوقت بساطت را پهن میکنی کف اتاق چون معتقدی حس تست زنی ات روی زمین بیشتر از روی میز است: ) بقیه اما دارند میخوابند... بی وقفه تست میزنی ...از هر10تا 7تایش غلط است و3 تایش به جواب نمیرسد; ولی ناامید نمیشوی و خودت را راضی نگه میداری و در دلت میگویی" تالیفی اند دیگر! سخت نباشند که دیگر اِسمشان تالیفی نیست!" بعدش میروی سراغِ شیمی(درسِ مورد علاقه ات!) چند تستِ سینتیک که زدی از شیمی دست میکشی و میروی ادبیات...خیلی سبزِ ادبیات را باز میکنی و کلمات مهمش را توی دفترچه یِ نارنجی ای که برایِ لغات برداشته ای یادداشت میکنی با معنی...خوابت میگیرد! اما نه! نباید بخوابی ...پا میشوی پنجره را باز میکنی . بعدش میروی که تستهایِ ادبیات را بزنی که ناگهان یک ملخِ خوش تیپ ورِ دستت فرود می آید و زَهره ات را میترکاند! چهارتا فحش به آن زبان بسته ی خوش رنگ میدهی و بعد شروع میکنی به تست ! ساعت چند است؟ نمیدانی! چون توی اتاقت ساعت نداری: ) بلند میشوی از کِشویِ دومی ساعت مچی ات را بیرون می آوری و میبندی روی مچت و میبینی ساعت 3و هفت هشت دقیقه است. گرسنه ات میشود ...مانند یک روح با نوک پا میروی تا آشپزخانه و درِ یخچال را باز میکنی. اینجا باید سرعت عمل داشته باشی و چیزهایی که میخواهی را زود برداری!!! وگرنه آهنگِ یخچالplay میشود و همه بیدار میشوند! فوری جعبه ی پنیر و پلاستیکِ نان را برمیداری و درش را میبندی و دوباره با نوک پا می آیی تویِ اتاق و درِ پلاستیکِ نان را میبری توی کمدت باز میکنی که صدایش بقیه را بیدار نکند بعد می آیی کف اتاق کنار کتاب هایت و میخوریشان! بعدش طیِ یک عملیات سخت دوباره میروی توی آشپزخانه و چیزهایی که برداشته ای را سرِ جایشان میذاری! آنقدر این عملیات از تو انرژی میگیرد که حس میکنی از قبل گرسنه تر شدی ...حالا باید بروی از کمد دیواریِ اتاقِ نگارین( خواهر بد اخلاقت) پتو بیاوری. با این تصور که مثل هر شب درش را باز گذاشته تا تو موقعِ خواب سروصدا راه نیندازی میروی که پتو برداری که ناگهان با پیشانی میروی توی در : ) صدایِ مهیبی حاصل میشود...آه! نع! او بیدار میشود و با قیافه ی خصمانه ای رو به تو میگوید" خدا لعنتت کند گلنار!" تو پتو را برمیداری و با سرعتِ نور مسیر آنجا تا اتاقت را میدوی تا بیش از این موردِ لعن و نفرینِ آن مهربان(!!) قرار نگیری. بعدش می آیی میخوابی و به ماجرا فکرمیکنی و آنگاه که پی دومِ رادیان روی تختت چرخیدی سمتِ چپ لبخندِ رضایتمندانه ای میزنی و میگویی"عَوَضَش کلی درس ها را بردم جلو!!" چشمانت را که میبندی صداهایِ بی رحمی میپیچند حوالی ات! پدرت است; پا شده نمازبخواند و بعدش هم مادرت و بعدش هم ...

    پ.ن: خوبین رفقا؟ دیدین که چقد حالم بد بود اونروز و ناامید بودم! روحیه م برگشته : ) به عنوانِ کسی که تا تَهِ ناامیدی رفته میخواستم بهتون بگم در طول روز وقتتونُ تلف نکنین. بیشتر ناامیدی هایِ ما ناشی از اجرانکردن برنامه ریزی هامونِ! پس از این به بعد با روحیه و علاقه برین جلو. باشه؟ مرسی:) دیگه شرایطتون حادتر از دیشبِ من نیست که!

    #شرحِ یک تغییر
    #آنچه دیشب بر من گذشت!
    #گل نوشت
    13 دیِ 96

    چ اشنا

    چیییییییییییییییی؟ نه چی واقعا! توضیح بدین سریع

    این اتفاقا برا منم افتاده
    منظوری نداشتم

    جدی؟ جالبه!!!!!!!به هر حال اگه منظورتون متن بود لینک /سند/ اسکرینِ سایت/ آدرس وبلگ/ پیج اینستاگرام /کانال تلگرام یا هر جایی که حس میکنین این متن رو دیدین قرار بدین اینجا تا دستِ من روشه

    وات د فاز عزیزم
    منظورم متن بود و اتفاقایی که تو توصیف کردی
    انگار خودم نوشتم

    تشکر

    چرا اینقد حولی
    ببخشید رک میگم

    حولم؟ متوجه نمیشم

    حول
    ینی عجله
    چجوری بگم
    عجله ای دیگه همه کارارو میخوای انجام بدی و بگی همه چیو پیش پیش

    همه چیو پیش پیش؟ !میشه واضح صحبت کنید ؟ من واقعا نمیفهمم چی میگین

    ای وای هیچی ببخشید کلا هر چی گفتم
    حالک خوش نیس

    حالم خوشه! خیلیم عالیم

    من حالم خوش نیس
    چی میگی ای داد



  • @1540557162 من تا وقتی نفهمم شما چی میگین سکوت میکنم


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 من تا وقتی نفهمم شما چی میگین سکوت میکنم

    هیچی خواهر من هیچی
    به خودتون نگیرین حرفای منو الان
    من فقط درباره متنتون نظر دادم که خوبه
    قلم خوبی دارین
    گیر دادی ها



  • @1540557162 من تشکر کردم قبلا ازتون شما گیر دادین که حولی !


  • همیار حامیان آلاء - جزوات

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 من تشکر کردم قبلا ازتون شما گیر دادین که حولی !

    نه نه منظوری نداشتم



  • @1540557162 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @1540557162 من تشکر کردم قبلا ازتون شما گیر دادین که حولی !

    نه نه منظوری نداشتم

    به هر حال اگه من ناراحتتون کردم یا اشتباه برداشت کردم عذر خواهی میکنم



  • @gollnar عالی بووووووووووووووود😍 😍 😍 😍 😍



  • @sheydadb37 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar عالی بووووووووووووووود😍 😍 😍 😍 😍

    سارای قشنگ😍 مهربونم....همه ش بخاطرِ حرفایِ خوبِ دیروزِ توعه



  • عاشقتونم ینی...تاپیکِ جزوه ی دست نویسِ زبان میزنم رو هم 2نفرم استقبال نمیکنن اونوقت اینجا برا این متنم تحسین بارونم میکنین...چقد خاصین آخه شما؟!
    مرسی از همتون ( :
    کلی انرژی گرفتم (قلب قرمز)



  • @gollnar این تایپیکی که میگی کجاست من ندیدم که
    تو زبان خیییییلی مشکل دارم



  • @m-bahrami1378 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar این تایپیکی که میگی کجاست من ندیدم که
    تو زبان خیییییلی مشکل دارم

    بخشِ زبان/اولین تاپیک (همونی که پونز چسبوندن بهش)



  • @gollnar اها دیدمش
    چقد کاربردیه ؟
    عکسا صفر تا صد کنکورن؟



  • @m-bahrami1378 در #سرانجامِ یک نا امیدی گفته است:

    @gollnar اها دیدمش
    چقد کاربردیه ؟
    عکسا صفر تا صد کنکورن؟

    اینا از روی فیلما برداشته شده....برای اینکه بدونین چقد کاربردیه یه جلسه فیلم زبان ببینید بعد بررسی کنید که چقد از مطالب رو یاد گرفتین.....البته بدون فیلم هم میشه خوندشون ولی دو چیز اینجا پیش میاد:
    اولا کلید واژه توو بخشای گرامرش آورده شده که اگه فیلم رو نبینین شاید براتون عجیب باشه
    دوما لغات باید شنیده شن تا توی ذهن تثبیت شن
    ولی اگه وقت ندارین میتونین فقط کلمات رو بخونین و گرامرها و بعدم تستِ زیاد چون تمامِ کلماتِ درس و خلاصه ی گرامرها توو جزوه هست.


 

کاربران فعال این بخش

3
آنلاین

18.4k
کاربران

8.0k
موضوع ها

562.3k
دیدگاه‌ها