خاطره ای از دوران مدرسه


  • همیار فارغ التحصیلان آلاء

    @بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    یه بار داشتم از کلاس میرفتم بیرون ....در زدم ! 😂 انقد خندیدم که بقیه هم فهمیدن چه سوتی دادم 😂 کلی خندیدیم


    من عادت دارم به فارسی میگم پارسی ...یه بار خواستم به یه نفر که همش لغات فک کنم عربی تو حرفاش بود بگم فارسی را پاس بدار ...خیلی جدی گفتم پارسی را فاس بدار😐


    یه اکیپ چهارنفره داشتیم که هرسال تو مدرسه باهم بودیم .....یه قانون داشتیم : برداشتن به منزله برداشتن است!😐 ...تقریبا نصف بچه ها این ضرب المثل رو میدونستن بقیه هم که نمیدونستن چون رو دیوار نوشته بودیم میخوندنش ولی هیشکی جز ما چهارتا مفهومشو درک نمیکرد 😂


    یه ناظم داشتیم فامیلیش بازگیر بود ....من بهش میگفتم گیرنده باز 😄


    چهارم دبیرستان بودم میز دوم میشستم...جمعیت کلاس زیاد بود میزا هم دونفره بود من تنها نشسته بودم رو میز دوم اجازه نمیدادم کسی بغل دستم بشینه ...یه نفر اون آخر بود دائم گریه میکرد میگفت میخوام بیام جلو بشینم خلاصه اون آخریا همه شاکی بودن ...منم که مرغم یه پا داشت ...یادمه یه بار یکیشون در نبود من کیف و بند و بساطشو آورده بود نشسته بود وقتی برگشتم گریه کرد و وسایلشو جمع کرد رفت میز آخر 😂...آخر سر بابای یکیشون اومد بابامو میشناخت خخخ دیگه منم تو حال و هوای رودربایستی و این حرفا اجازه بدم بشینه ...مدرسمو عوض کردم رفتم یه مدرسه دیگه کلا کلاسش تکمیل بود منو هم چون معدلم خوب بود علاوه بر ظرفیت کلاس ثبت نام کردن ...رفتم تو کلاس دیدم همه صندلیا تکمیله جز اون آخر ! میگن چوب خدا صدا نداره همینه 😂

    حکایت دومت شبیه این میمونه...
    سوار تاکسی بودم ، راننده با ماشین پشتی دعواش شد گفت: ببین داداش ، من اینجا وایسادم و وای خواهم ساد!😳

    میفهمی ؟ وای خواهم ساد😑

    حیف فردوسی که خواست از ادبیات فارسی حمایت کنه😐

    من ک پیاده شدم ولی او همچنان وای خواهد ساده بود😐



  • این پست پاک شده!


  • @Dr در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    ماکلاس داشتیم برای کنکور استاد شیمی تو 2جلسه بهمون درس میداد و تو یکی از جلسات آخرهای زنگ گفت تشنمه یکی برام آبمیوه بگیره منم رفتم رانی خریدم تهشو سوراخ کردم دادم یکی از دوستام خورد رانی رو(البته چاقو پیدا نکردم باچنگال سوراخ کردم)تو اون قوطی رو پرآب کردم زیرشو آدامس زدم گذاشتم رومیز استاد یه نیم ساعتی تشکر میکرد ممنون اصلا توقع نداشتم برید چیزی بخرید همین جوری میگفت ممنون .متشکرم حالا کی خریده؟؟؟؟؟؟هیچ کس چیزی نمیگفت چندبار تکرار کرد گفت کی خریده؟بگه میخوام بهش جایزه بدم یهو یکی از بچه های کلاس گفت من خریدم(خودشیرین)گفت ممنون لطف کردی دوستای منم همه اش میخندیدن هیچی دیگه آخر کلاس استاد اومد بخوره رانی رو هی میخورد هی به قوطی نگاه میکرد 2باره میخورد به قوطی نگاه میکرد که چرا مزه ی آب میده این رانی آخرش آدامس چون خیس شده بود افتاد آب ریخت رو شلوارش کلاس منفجرشد از خنده ی بچه ها

    چه شیطونی هستی تو رفیق !!!!!!!!!!!!!!!!!!
    استاد ما تو رو میخواست
    کاش زود تر خاطرت میگفتی من سر استادمون این بلا رو میاوردم یکم ادم میشد تا قدر منو بیشتر میدونست
    خخخخخخخخ


  • دانش آموزان آلاء

    سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست❤ ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)

    روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا 💗 چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
    با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
    براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدین

    http://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و @Roz گوش بدن )
    http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.html

    این رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست 😍
    http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.html


  • ناظم ادمین

    این پست پاک شده!

  • همیار

    یه بار یادمه ناظممون اومد یه سری بچه ها رو برد بیرون!منم گف بیا بیرون!منم با خودم ینی چیکار کردم که خودمم نمیدونم!خلاصه تو همین لحظه ها که داشتم با مغزم مشورت میکردم که کمکم کنه!چشتون روز بد نبینه!یدفه دیدم برق بدنم ولتاژش یه لحظه رسید به 0 و دوباره برگشت!بقول معروف 3فازم پرید!خخخخ!برگشتم دیدم اون یکی ناظممون یه پس گردنی خوابونده قفای سر ما!بعدش گفتم آقا چرا زدی من کاری نکردم که!گفش عه!مگه باید کاری کنی!دوس داشتم زدم!کلا مخم دیگه از اون موقع به بعد خوب کار نمیکنه!


  • همیار

    @سهندkonkor در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست❤ ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)

    روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا 💗 چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
    با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
    براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدین

    http://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و @Roz گوش بدن )
    http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.html

    این رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست 😍
    http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.html

    منم یه بار اینچوری برام پیش اومد!ولی بچه هامون انقد بی چنبن که به مسخره گرفتن!


  • دانش آموزان آلاء

    بچه ها یه خاطره پیدا کردم براتون خیلی عالیه....از آقای فدایی فرد 😍
    خیلی خوبن ایشون نمیدونم از کلاسا استفاده میکنین یا نه ....ولی توی کلاسا هم دقت بکین مثل اینکه بادصبا رو نصب کردن روی گوشیشون وقتی به اذان نزدیک میشه گوشیشون اذان میده....ان شا الله قسمت بشه از نزدیک یه بار ببینمشون 😊
    اینم خاطره از زبان خودشون

    پاییز 69 بود و من دانش آموز سال دوم دبیرستان، دبیرستان غیرانتفاعی صالح. حضرت استاد، جناب آقای سید علی صدر، گفتند که می خواهند قبل از نماز ظهر، مطالبی را بیان نمایند که سبب حضور قلب در نماز شود. اتاق کوچک موکت شده ساده ای، در زیر زمین مدرسه، دفتر مشاوره ایشان بود و محل جمع شدن علاقمندان. روزهای اول تعدادی از بچه ها می آمدیم و می نشیتیم و بهره می گرفتیم. اندک اندک تعداد بچه ها زیاد شد، آنقدر که توی اون اتاق 4، 5 متری جا نمی شدیم..

    یادم است که برای اینکه بتوانم توی مشاوره باشم و صدای استاد را از نزدیک بشنوم و ایشان را نیز ببینم، از زنگ تفریح قبل وضو می گرفتم و پس از خوردن زنگ نماز، بلافاصله خودم را به مشاوره می رساندم، البته یواش یواش تعدادی دیگر هم همین کار را می کردند و رقابت داشتیم که چه کسی زودتر می رسد. در آن روزها، ایشان مناجات منظوم امیرالمؤمنین علی علیه السلام را ترجمه و شرح می کردند، ما هم همگی سراپا گوش بودیم. آنقدر این مناجات، شیرین و شرح استاد، دلنشین بود که تقریبا بلافاصله و با چند بار دوره کردن، آن را حفظ می شدیم. ابیاتی از این دعا را که در حافظه داشتم، شده بود ذکر روزانه ام ... شاید این ابیات زیبا، اولین اشعار عربی باشد که حفظ کرده ام و هنوز هم گاهی مونس تنهایی هایم است.
    امروز بر آن شدم تا این ابیات زیبا را اینجا قرار دهم تا شاید دوستانم هم از آن لذت ببرند. فایل صوتی این مناجات دلنشین به صدای حاج مهدی سماواتی در آدرس زیر وجود دارد که اگر مایل باشید می توانید از آن هم لذت ببرید.
    فایل صوتی دعا اینجا
    متن عربی و ترجمه اینجا



  • @سهندkonkor در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    سلام خاطره ای که میخوام بگم خنده دار نیست ولی بیشتر عاشقانست❤ ....(این ماجرا مال همین سال گذشته بود)

    روزای آخر سال بود تقریبا...ما شنبه ها اولین زنگمون همیشه ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون خیلی مرد خوبی بود! درس رو خیلی زیبا درس میداد مخصوصا شعر هارو! شعر رو که با اون تلفظ زیباش میخوند بعد مطالبی رو در اون راستا توضیح میداد...مثلا توی اون درس تپه برهانی خاطرات جنگ رو بهمون تعریف کرد...یه روز صبح من خیلی حالم گرفته بود یاد نفس هر لحظه زندگیم امام حسین (ع) افتادم...اخه صبحا صبحانه که میخردم میومدم اتاق آماده بشم برم...اون روز اومدم اتاق دو تا مداحی 6 دقیقه ای گوش دادم...این دوتارو قبلا گوش نداده بودم با اینکه میدونستم تقریبا یک ساله روی گوشیم هستن...خیلی شیرین و جالب بودن برام یکم گریه کردم بعد پاشدم رفتم مدرسه...درس مون توی ادبیات رسیده بود به ادبیات عرفانی یعنی صفحه 152 تا 165 کتاب ادبیات 3 !!! زنگ اول معلممون اومد کلاس شروع کرد شعر رو خوندن و در کنار توضیح هایی میداد در مورد عرفان و عشق و عاشقی با خدا 💗 چند بیت که خوند من یاد صبح افتادم...و دقیقتر بگم یاد دعای عرفه اونجا که امام حسین (ع) چقدر عارفانه و عاشقانه داره با خدا حرف میزنه داره از خدا برای نعماتی تشکر میکنه که آدم کیف میکنه....بعد به عبارات مختلف به خدا میگه گناه های منو ببخش اینجا به ذهنم آدم میاد اخه ای خدااااااا امام معصوم داره اینطوری میکنه من دیگه باید خودمو بکشم...من که دیگه شروع کرده بودم مثل ابر بهار اشک می ریختم از دوری خدا از اینکه چقدر از خدا دور هستم چقدر دارم در عشقم کوتاهی میکنم....معلم هم هی حدیث میگفت و توضیح میداد من بیشتر آتیش میگرفتم....یه حدیث گفت : اینکه خدا همه بنده هاشو دوست داره مخصوصا جوان هارو وقتی میاد نماز اول وقت میخونه جوان خدا اونقد خوشحال میشه که به کل فرشته ها میگه ببینین چقدر منو دوست داره اومد نماز بخونه...نمیدونم معلم منو دید یا نه ولی شخصیتش طوری بود که هیچوقت استراحت نمیداد تا آخرین لحظه خودشو مسول میدونست که درس بده....ولی وقتی به اون بیت ترجیع بند رسید (یعنی همون وحده لا اله الا هو) 15 دقیقه استراحت داد....من سرمو زیر گرفتم اونقدر گریه کردم که حد نداشت...دوست بغلیم فهمید ولی اصلا چیزی نگفت...تا آخر زنگ من در همین حال بودم تقریبا...زنگ که زده شد دوستم بهم گفت چی شد داداش؟ گفتم شعرش خیلی خوب بود...بهشون بعد زنگ از امام حسین و اون مداحی صبح توضیح دادم اونا هم کیف کردن...
    با یکی عشق ورز از دل و جان ------ تا به عین الیقین عیان بینی
    براتون اون دوتا مداحی رو آپلود کردم خواستین گوش بدین

    http://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و @Roz گوش بدن )
    http://s7.picofile.com/file/8266695576/03_TRACK.MP3.html

    این رو هم گوش بدین ماله سعدی هست....خیلی عارفانست 😍
    http://s7.picofile.com/file/8266697050/به_جهان_خرم_از_آنم_.mp4.html

    http://s6.picofile.com/file/8266693442/ا_شجاعت_حضرت_عباس.mp3.html (این چون ترکی هست حتما @reza77 و @Roz گوش بدن )
    سهند دادا منم ترکم هاااااااااااااااا 😞


  • دانش آموزان آلاء

    @Taha-76
    سلام ببخشید یادم رفت...شما هم گوش بده ! خیلی عالیه یه حدیث رو با یه روضه معروف ترکی ترکیب کرده !



  • @سهندkonkor در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @Taha-76
    سلام ببخشید یادم رفت...شما هم گوش بده ! خیلی عالیه یه حدیث رو با یه روضه معروف ترکی ترکیب کرده !

    سلام
    فدایی داری
    مخلصتم رفیق
    چشم حتما


  • دانش آموزان آلاء

    از طرف مدرسه رفته بودیم واس مسابقه سرود از تمام مدرسه ها اومده بودن تمام این بزرگای اموزش و پرورش خلاصه زن و مرد بودن تو مجتمع شلووووووووغ بودا ماهم مدیرمون عجول بود زود فرستادمون ماهم همون ردیف دوم نشسته بودیم ردیف اولم معلما و مدیرا بودن اونجا اولین مدرسه ک اجرا کرد ما بودیم خیلی عالی بود مجبورم بودیم تا اخر واستادیم اجرای همه رو ببینیم ماهم حوصله مون سررفته بود همه بچه داشتن صحبت میکردن باهم یکی ازمدیرا جلوی ما نشسته بود بچه هاشون خراب کردن اعصابش داغووووون هی برمیگشت ب ما غر میزد منم خیلی ازدسش عصبانی شدم همون موقع بلند شد رف بیرون وختی برگشت داشت رئیس اموزش و پرورش حرف میزد منم صندلیشو از زیرش کشیدم معلمه رف هوا رئیس اموزش پرورش اینقد خندید ک نتونس ادامه ی حرفاشو بگه کل سالن ترکید از خنده



  • درود
    چهارم بودیم
    یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
    نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
    یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
    امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
    تا درودی دیگر بدرود 😐



  • @HO3EIN در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    درود
    چهارم بودیم
    یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
    نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
    یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
    امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
    تا درودی دیگر بدرود 😐
    😑
    حسین دادا الان من به تو چی بگم ؟



  • @Taha-76
    چیزی نمیتونی بگی 😕



  • @HO3EIN در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    درود
    چهارم بودیم
    یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
    نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
    یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
    امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
    تا درودی دیگر بدرود 😐

    این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
    الان میفهمم چقد داغونیم ما 😕


  • ناظم ادمین

    @HO3EIN در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @HO3EIN در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    درود
    چهارم بودیم
    یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
    نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
    یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
    امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
    تا درودی دیگر بدرود 😐

    این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
    الان میفهمم چقد داغونیم ما 😕

    اون حجم از چرت گفتن از هر کسی برنمیاد 😂..این توانایی شما لایک داشت


  • ناظم ادمین



  • @HO3EIN در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    درود
    چهارم بودیم
    یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
    نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
    یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
    امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
    تا درودی دیگر بدرود 😐

    منو بگو چ با جدیت هم میخوندم 😂



  • @HO3EIN در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @HO3EIN در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    درود
    چهارم بودیم
    یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
    نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
    یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
    امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
    تا درودی دیگر بدرود 😐

    این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
    الان میفهمم چقد داغونیم ما 😕

    خواستیم ضایع نشی بد هوات داریم
    یکم امیدوارشی به نویسندگیت
    با ایده های جدید تر بیای



  • @بهاره
    توانایی رو لایک نمیکنن 😕



  • @zahra1303
    کار خوبی میکردی 😐



  • @مهساااا
    فقط میتونم سکوت کنم
    همین 😓


  • ناظم ادمین

    @HO3EIN در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @بهاره
    توانایی رو لایک نمیکنن 😕

    ما این توانایی رو داریم که توانایی رو لایک کنیم 💪



  • @بهاره
    آهان
    راست میگی یادم نبود زورت زیاده 😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐


  • ناظم ادمین

    @HO3EIN در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @بهاره
    آهان
    راست میگی یادم نبود زورت زیاده 😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐

    دیگه فراموش نشه😐





  • یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
    یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
    که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
    تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
    یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
    پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
    که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
    حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست

    😂


  • ناظم ادمین

    @Taha-76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
    یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
    که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
    تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
    یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
    پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
    که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
    حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست

    @a.s ماه پشت ابر نمیمونه 😋



  • @Taha-76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
    یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
    که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
    تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
    یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
    پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
    که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
    حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست

    😂

    اره این اقای اقاجانی خاطره باحال زیاد گفته سر کلاس
    من که خیلی وقتا این تیکه های با حال کلاسش چن بار نگاه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    خوش به حال شاگرداش
    کلی بهشون خوش میگذره



  • @مهساااا خاطره از استاد حاجی سلیمانی بودها



  • @zahra1303 ارررررررررررررررررررررررررررره
    ببخشید اشتباه چاپی لوپی بودش
    روم سیاه



  • @مهساااا
    اخه امسال دیگه کلا با اقای اقاجانی پیش میرم
    افتاده دهنم



  • @بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @Taha-76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
    یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
    که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
    تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
    یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
    پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
    که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
    حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست

    @a.s ماه پشت ابر نمیمونه 😋

    منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم 😕


  • ناظم ادمین

    @Taha-76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    @Taha-76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:

    یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
    یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
    که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
    تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
    یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
    پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
    که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
    حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست

    @a.s ماه پشت ابر نمیمونه 😋

    منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم 😕

    حق دارین ..اگه دقت بفرمایید متوجه میشین مخاطبم @a-s بوده 😄تگش کردم
    خاطره جالبی بود


 

کاربران فعال این بخش

4
آنلاین

17.6k
کاربران

7.5k
موضوع ها

537.7k
دیدگاه‌ها