داستان کوتاه و آموزنده....


  • همیار

    سلام دوستان...
    فقط داستان کوتاه...
    به قول دوستمون هم : اسپم ممنوع !!!
    :hibiscus: :hibiscus: :hibiscus: :hibiscus:


  • همیار

    هر ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ از ﺁﺏ كه ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ نمیماﻧﺪ
    ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ
    ﭘﺲ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﺪﺭخشید
    ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﺭﻗﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ
    ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻗﺪمهاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ میدﺍﺭﯾﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ...!!!


  • همیار

    میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند خدایا کافران را بکش
    مولانا از کنار مسجد رد شد و رفت تا به کلیسایی رسید و دید درانجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند خدایا کافران رابکش
    مولانا رفت تا به در میخانه ای رسید و دید در آنجا خم ها رو به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی
    سپس فرمود من آنموقع بود که دیدم دین مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند آنجا بود که سرود
    پرستش به مستیست در کیش مهر
    برونند زین حلقه هوشیارها

    اینو بخونین خیلی قشنگه :point_up_2:


  • همیار

    پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی.
    پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم.
    انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممکن بود.
    پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
    انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
    پرنده گفت: نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید.
    انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی که نمی‌دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
    پرنده گفت: غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند، فراموشش می‌شود.
    پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشم‌اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
    آن‌وقت خدا بر شانه‌های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:‌یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را کجا گذاشتی؟
    انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
    آن‌گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست

    زیبا کاوه یی



  • یhttp://pic.photo-aks.com/photo/vehicles/boat-ship/large/Old-ship-in-storm.jpgك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند.دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند.چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.

    نخستین چیزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرفكرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.اهفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی كردند.مرد اول دست به دعابرداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتی دیگری شكست و غرقشد و تنها نجات یافته آن یك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرارداشت شنا كرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعدمثل اینكه جادو شده باشه همه چیزهایی كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.سرانجام مرد اول از خدا طلب یك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترك كنند. صبح روز بعد آن مرد، یك كشتی كه در قسمت او و در كناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزیره دور افتاده بود ترك كند.با خودش فكر می كرد كه دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا كه هیچ كدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.هنگامی كه كشتی آماده ترك جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید :"چرا همراه خود را در جزیره ترك می كنی؟"مرد اول پاسخ داد:" نعمتها تنها برای خودم است چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ كدام نیست "آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
    "تو اشتباه می كنی او تنها كسی بود كه من دعاهایش را مستجاب كردم وگرنه تو هیچكدام از نعمتهای مرا دریافت نمی كردی"مرد پرسید:" به من بگو كه او چه دعایی كرده كه من باید بدهكارش باشم؟ ""او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود .



  • 0_1473533660724_57658816411908062112.jpg



  • 0_1473534132436_18691202251116282008.jpg


  • همیار

    پدرم گفت:
    مـــردم دودسته اند،
    بخشنده و گیرنده.!!؟؟
    گیرنده هـــا
    بهترمے خورند
    امـــا
    بخشندگان بهترمی خوابند ...

    مارلو توماس


  • همیار

    0_1473534233877_812726352_27933.jpg 0_1473534253164_812705230_33793.jpg 0_1473534266341_812321439_42019.jpg 0_1473534281539_812810020_27396.jpg 0_1473534287469_812223956_67066.jpg



  • این پست پاک شده!

  • همیار

    آلیس به یک دوراهی رسید و یک گربه را روی درخت دید به گربه گفت از کدام مسیر باید بروم
    گربه پرسید به کجا میخواهی بروی آلیس پاسخ داد نمیدانم
    گربه گفت پس مهم نیست که از کدام راه بروی
    آینده مکانی نیست که به آنجا میرویم
    جاییست که آن را به وجود میآوریم
    راههایی که به آینده ختم میشوند یافتنی نیستند بلکه ساختنی اند و ساختن آن
    هم سازنده را و هم مقصد را دگرگون میکند...!!!
    :hibiscus: :hibiscus: :hibiscus: :hibiscus:



  • ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰﯼ ﻧﺸﺴﺖ. ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ. ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺎ ﺷﮑﻼﺕ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ پنجاه ﺳﻨﺖ... ﭘﺴﺮ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ ﺧرﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺷﻤﺮﺩ. ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻥ میز بودند با ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ ﮔﻔﺖ سی و پنج ﺳﻨﺖ. ﭘﺴﺮ: ﻟﻄﻔﺎ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ.ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ. ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﮔﺮﯾﻪﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ. ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﻇﺮﻑ ﺧﺎﻟﯽ، پانزده ﺳﻨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ.....شاید بعضی جملات یا بعضی داستان ها تکراری باشه ولی بعضیاشون ارزش بارها تکرار و خوندنو داره



  • ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﮔﻨﺎﻩ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺩﺯﺩﯼ ﺳﺖ !

    ﻣﺮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﻍ

    ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﺮﺩ:

    " ﭘﺴﺮﻡ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ "
    ﭘﺴﺮ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﺮﮔﺰ

    ﺩﺳﺖ ﮐﺞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ .. ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺘﻌﺠﺐ

    ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﻭﻍ

    ﻧﮕﻮ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،

    ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،

    ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،

    ﻧﺎﺣﻖ ﻧﮕﻮ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺣﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،

    ﺑﯽﺣﯿﺎﯾﯽ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ ...

    ﭘﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ



  • 0_1473536174305_924419_8EWRxarJ.jpg

    پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می داد که چگونه هه چیز ایراد دارد ...

    مدرسه، خانواده، دوستان و...

    مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟

    و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

    روغن چطور؟ نه!

    از آرد خوشت می آید؟

    جوش شیرین چطور؟

    نه مادربزرگ!

    حالم از همه شان بهم می خورد.

    بله، همه این چیز ها به تنهایی بد به نظر می رسند اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود.

    خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند. خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است.

    ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامد ها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.


  • همیار

    ازعزرائیل پرسیدند....
    :hibiscus: :hibiscus: :hibiscus:
    ازعزرائیل پرسیدند:
    تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟
    عزرائیل جواب داد:
    یک بارخندیدم،
    یک بارگریه کردم
    ویک بارترسیدم.
    ."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم..
    "گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم..دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم.."ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..دراین هنگام خدا وندفرمود:
    میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
    او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی.
    من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود..



  • این عالیه ...
    0_1473536307565_924419_qLPqtEUH.jpg

    قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه دیگری نوشید ...

    باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیندازد تا هر جه بیشتر و بیشتر لذت ببرد ...

    مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد ...

    اما ( افسوس ) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت ...

    در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد ...

    بنجامین فرانکلین می گوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!

    پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود ...

    این است حکایت دنیا ...



  • @reza77 در داستان کوتاه و آموزنده.... گفته است:

    ازعزرائیل پرسیدند....
    :hibiscus: :hibiscus: :hibiscus:
    ازعزرائیل پرسیدند:
    تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟
    عزرائیل جواب داد:
    یک بارخندیدم،
    یک بارگریه کردم
    ویک بارترسیدم.
    ."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم..
    "گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم..دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم.."ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..دراین هنگام خدا وندفرمود:
    میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
    او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی.
    من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود..

    عالییییییییییییی بود
    عالی


  • همیار

    پیرمرد گفت
    زندگی مثل آب توی
    ليوانه ترک خورده می مونه
    بخوری تموم ميشه
    نخوری حروم ميشه
    از زندگيت لذت ببرچون در هر صورت تموم ميشه


  • ادمین

    شخصی به قصد تحقیر کردن مورچه ای آن را با انگشت فشار داد...
    مورچه خندید و گفت: ای انسان مغرور نباش!!
    که تو در قبرت برای من وعده غذایی بیش نیستی...

    مرد پوزخندی زد گفت : من بودایی هستم و مرده ی من سوزانده میشود!!
    و مورچه را له کرد!

    و گند زد به داستان آموزنده ما...


  • همیار

    از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند:
    شما چطور شصـــت سال با هم زندگی کردید؛
    گفتند :
    ما متعلق به نســـلی هستیم که،
    وقتی چیزی خرابـــــ می شد؛
    تعمیــــرش می کردیم نه تعویضــــــش!


  • همیار

    از امیر کبیر پرسیدند :

    در مدت زمان محدودی که داشتی
    چطور این مملکت رو از هرچی دزده پاک کردی؟

    گفت: من خود دزدی نمی کردم و نمیگذاشتم معاونم هم دزدی کند.
    اوهم از این که من نمی گذاشتم دزدی کند ،
    نمی گذاشت معاونش دزدی کند و ....
    تا آخر همین طور...
    اگر من دزدی میکردم تا آخر دزدی میکردند و کشور می شد دزدخانه
    همه هم دنبال دزد میگشتیم و چون همه ما دزد بودیم هیچ دزدی را هم محکوم
    نمی کردیم


  • همیار

    ازشیخ هادی نجم آبادی پرسیدند:

    آیا در اسلام موسیقی حرام است؟

    جواب داد:

    آن موسیقی حرام است که
    ازصدای کشیده شدن کفگیر
    بر ته دیگ پلو همسایه غنی برخيزد
    و
    به گوش اطفال گرسنه
    همسایه فقیر برسد...


  • دانش آموزان آلاء

    خوشبختى تان را فرياد نزنيد!
    خيلى ها چشمِ ديدنِ خوشبختىِ شما را ندارند!
    دستِ خودشان نيست،
    خصلتشان همين است!
    دقيقاً همانجا كه روى صندلى ايستاده ايد و خودتان را خوشبخت ترين آدمِ روى زمين فرياد ميزنيد،
    طورى زيرِ پايتان را خالى می كنند
    كه تمامِ بدبختى هاى دنيا به سراغتان مى آيد!

    #علی_قاضی_نظام



  • داستانک

    در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...
    او همیشه شادمانه آواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با عشق و امید نزد خانواده خویش باز می گشت.
    و امّا در نزدیکی بساط کفاش، حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود؛
    تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد ...
    یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟
    کفاش گفت روزی سه درهم
    تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت:
    بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیشتر است!
    برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم؛ آواز خواندنت مرا کلافه کرده ...

    کفاش شکه شده بود، سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت.
     آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند ...!
    از ترس دزد شبها خواب نداشتند، از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند، خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر ...

    تا اینکه پس از مدتی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد تاجر رفت ،
    کیسه ی زر را به تاجر داد و گفت :
    بیا ! سکه هایت را بگیر و آرامشم را پس بده .

    پول، همیشه خوشبختی به همراه ندارد و هر چیزی به حد و اندازه اش برای انسان خوب است.


  • همیار

    می دانید چرا در دنیا مسابقه " خرسواری" برگزار نمی شود ؟!
    اسب ها در میدان مسابقه فقط در خط راست و مستقیم حرکت کرده و نه تنها مانع جلو رفتن و تاختن سایر اسبها به جلو نمی شوند ، بلکه هرگاه سوارکار خودشان یا سایر اسبها به زمین بیفتد، تا حد امکان که بتوانند آن سوارکار سقوط کرده را لگد نمی کنند.

    اما خرها وقتی در خط مسابقه قرار می گیرند ، پس از استارت اصلا توجهی به جلو و ادامه مسیر مسابقه به صورت مستقیم نداشته و فقط به خر رقیب که در جناح چپ و یا راستش قرار دارد ، پرداخته و تمام تمرکزش ،ممانعت از کار دیگران است، یعنی تنها هدفشان این است که مانع رسیدن خر دیگر به خط پایان شوند. !
    حتی به این قیمت که خودشان به خط پایان نرسد.

    امروزه نیز افراد ناتوان که می دانند خود به خط پایان نمی رسند ، با سنگ اندازی و ایجاد مشکلات و چوب لای چرخ دیگران گذاشتن ، به بهانه مختلف ،مانع رسیدن دیگران به اهدافشان می شوند و در اصطلاح میگویند : " فلانی ، مسابقه خر سواری راه انداخته است! "


  • همیار

    اگربرای دخالت کردن
    درکار دیگران حقوق میدادند
    ما ایرانی ها
    تو بیست و پنج سالگی
    بازنشسته میشدیم

    رضا کیانیان


  • همیار

    ضرب المثل" تعارف شاه عبدالعظیمی " از کجا اومده:
    قدیما که تهرانیها با ماشین دودی میرفتن زیارت شاه عبدالعظیم
    پول رفت و برگشت ماشین رو باید اول میدادن
    برای همین اهالی شهر ری که مطمئن بودن اینا چون پول بلیط رو قبلا دادن حتما برمیگردن خونه هاشون, الکی تعارف میکردن که تو رو خدا شب پیش ما باشین!!


  • همیار

    روزی عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند
    چرچیل به ناچار دایره ای کشید و خروسی در آن انداخت.
    گفت خروس را بدون آنکه از دایره خارج شود بگیرید.
    این عده هر چه تلاش کردند نتوانستند و خروس از دایره بیرون می رفت.
    آخر از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.
    چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اول گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند!
    آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد ، و در پاسخ گفت این سیاست است.


  • همیار

    مردی در ماه رمضان به کناری سفره نان و بریانی را پهن کرده و مشغول خوردن بود که ناگهان دید دستی دراز شده و بی اجازه در غذا شریک شد.
    نگاه کرد دید کلیمی است.
    گفت: من به خوردن تو در این غذا اعتراضی ندارم، اما تعجب می کنم تو چطور یهودی هستی که به ذبیحه مسلمانان رغبت می کنی؟؟؟
    یهودی گفت: تعجب نکن، یهودی بودن من هم، دست کمی از مسلمان بودن تو ندارد.

    "از چنته درویش"


  • همیار

    زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
    ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز….
    وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش
    باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …
    زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
    شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!


  • دانش آموزان آلاء

    حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
    گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
    گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
    گفت: دارم میمیرم
    گفتم: یعنی چی؟
    گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
    گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
    گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
    با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
    فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
    گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
    گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
    از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
    تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
    خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
    اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
    خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
    با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
    سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
    بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
    ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
    گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
    مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
    الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
    حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
    گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
    آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
    داشت میرفت
    گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
    گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
    یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
    گفت: بیمار نیستم!
    هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
    گفت: فهمیدم مردنیم،
    رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
    خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
    باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد


  • دانش آموزان آلاء

    پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح میدهد که چگونه همه چیز ایراد دارد: مدرسه، خانواده، دوستان و …
    مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است، از پسر کوچولو میپرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.
    – روغن چطور؟
    – نه؟
    – و حالا دو تا دوتخم مرغ.
    – نه مادر بزرگ!
    – آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟
    – نه مادربزرگ! حالم از همه شان به هم می خورد.
    – بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود. خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند.
    خیلی ازاوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم. اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنارهم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.


  • همیار

    رنجوری را گفتند:

    دلت چه میخواهد؟

    گفت: آنکه دلم چیزی نخواهد!



  • کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
    زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!
    کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
    کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!
    .



  • روزی خبرنگار جوانی از ادیسون پرسید: آقای ادیسون شنیدم برای اختراع لامپ تلاش های زیادی کرده ای، اما موفق نشده ای، چرا؟ پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعالیت خود ادامه می دهی؟ ادیسون با خونسردی جواب می دهد:«ببخشید آقا من ۹۹۹ بار شکست نخورده ام، بلکه ۹۹۹ روش یاد گرفته ام که لامپ چگونه ساخته نمی شود.»



  • یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.
    دوستی از وی پرسید: چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟
    وی جواب داد: هنگامی که من به آن جا رسیدم مطمئن بودم که می‌توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی‌دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آن‌ها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

    :one: پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.

    :two: پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می‌داد.

    :three: پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می‌داد.

    پوسترها را به ترتیب در همه جاهایی که در معرض دید بود چسباندم.

    دوستش از وی پرسید: آیا این روش به کار آمد؟
    جواب داد: متاسفانه من نمی‌دانستم عرب‌ها از راست به چپ می‌خوانند و لذا آن‌ها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند و فکر کردند که با خوردن کوکاکولا خسته و کوفته در بیابان بیهوش میشوند!


  • همیار

    #ویرگول

    گفته‌اند که وقتی، یکی از افسران جوان گارد نیکلای اول ـ امپراتور روسیه ـ به گناهی متهم شد و خشم امپراتور را چنان برانگیخت که فرمان داد تا بی درنگ به دوردست ترین نقاط سیبری تبعیدش کنند.

    یاران او کمر به نجاتش بستند و به هر وسیله تشبث جستند؛ چنان که شهبانو را برانگیختند تا نامه ئی به امپراتور نوشت و شفاعت او کرد تا از تبعیدش درگذرد.

    امپراتور شفاعت شهبانو را نپذیرفت و به دبیر خود گفت تا در گوشۀ همان نامه تصمیم قاطع او را به لزوم تبعید افسر گناهکار، یادداشت کند:

    بخشش لازم نیست ، به سیبری تبعید شود .

    دبیر ـ که خود از یاران متهم بود ـ فرمان امپراتور را، هم بدان گونه که از او شنیده بود به گوشۀ نامه نوشت. اما حیله ئی در کار کرد تا افسر نگونبخت از خشم امپراتور رهائی یافت.

    در فرمان امپراتور، تنها جای ویرگولی را تغییر داده آن را چنین نوشته بود:

    بخشش ، لازم نیست به سیبری تبعید شود !



  • مدیر مدرسه ای در کلکته هندوستان، این نامه را چند هفته قبل از شروع امتحانات برای والدین دانش آموزان فرستاده است:

    والدین عزیز
    امتحانات فرزندان شما به زودی آغاز می شود.
    من می دانم شما چقدر اضطراب دارید که فرزندانتان بتوانند به خوبی از عهده امتحانات بر آیند.
    اما لطفا در نظر داشته باشید که در بین این دانش آموزان یک هنرمند وجود دارد که نیازی به دانستن ریاضیات ندارد.
    یک کارآفرین وجود دارد که نیازی به درک عمیق تاریخ یا ادبیات انگلیسی ندارد.
    یک موزیسین وجود دارد که کسب نمرات بالا در شیمی برایش اهمیتی ندارد.
    یک ورزشکار وجود دارد که آمادگی بدنی و فیزیکی برایش بیش از درس فیزیک اهمیت دارد.
    اگر فرزندتان نمرات بالایی کسب کرد عالی است. در غیر این صورت، لطفا اعتماد به نفس و شخصیتش را از او نگیرید.
    به آنها بگویید مشکلی نیست آن فقط یک امتحان بود و آنها برای انجام چیزهای بزرگتری در زندگی به دنیا آمده اند.
    به آنها بگویید فارغ از هر نمره ای که کسب کنند شما آنها را دوست خواهید داشت و آنها را قضاوت نخواهید کرد.
    لطفا این را انجام دهید تا ببینید چگونه فرزندانتان جهان را فتح خواهند کرد. یک امتحان یا نمره پایین نبایستی آرزوها، استعداد و اعتماد به نفس آنها را فدا کند.
    و در پایان، لطفا فکر نکنید که دکترها و مهندسین تنها انسان های خوشحال و خوشبخت روی زمین هستند.
    با احترام فراوان
    مدیر مدرسه



  • اینو حتما بخونید جالبه :wink:

    امتحان پایانى درس فلسفه بود. استاد فقط یك سؤال مطرح كرده بود! سؤال این بود:شما چگونه مى‌توانید مرا متقاعد كنید كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟
    تقریباً یك ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنویسند، به غیر از یك دانشجوى تنبل که تنها 10 ثانیه طول كشید تا جواب را بنویسد!
    چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجویان را اعلام كرد،آن دانشجوى تنبل بالاترین نمره كلاس را گرفته بود!!
    او در جواب فقط نوشته بود :«كدام صندلى؟!»
    نتیجه:مسائل ساده را پیچیده نكنید!
    گابریل گارسیا مارکز



  • آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید:تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
    آهنگر سر به زیر اورد و گفت
    وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
    همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار!


  • دانش آموزان آلاء

    فاصله بین من و خدا !

    مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد.
    مرد نمازش را قطع کرد و داد زد چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ؟
    مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟


  • دانش آموزان آلاء

    چگونه خواب امام زمان (عج) را ببینیم؟:tulip:

    شاگرد: استاد ، چکار کنم که خواب امام زمان رو ببینم !؟

    استاد: شب یک غذای شور بخور . آب نخور و بخواب . ببین چه خوابی میبینی .
    شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت.

    شاگرد: استاد دائم خواب آب میدیدم !‏ خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم . کنار لوله آبی در حال خوردن آب هستم ! در ساحل رودخانه ای مشغول.... گفت اینا رو خواب دیدم!

    استادش فرمود : تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏ ؛‏ تشنه امام زمان بشو ....تا خواب امام زمان ببینی !


  • دانش آموزان آلاء

    0_1473873901799_Snap11.png

    آرزو، یه کرم ابریشم تپل و زیبا، سرگرم غذا خوردن بود. راستش او خیلی شکمو بود؛ انگار این همه غذا می‌خورد، سیر نمی‌شد. هر وقت به او نگاه می‌کردی، می‌دیدی که تند و تند داره غذا می‌خوره! هر که به او نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد این کرم زیبا، حتماً چند روز گرسنه مونده، که حالا که به غذا رسیده، این طور با ولع این برگ‌ها رو می‌خوره! آخه غذای کرم ابریشم، برگ سبز درخت‌هاست. او با دست‌ها و پاهای زیادش، روی یک برگ راه می‌ره و از لبه‌های اون شروع به خوردن می‌کنه تا اون برگ تموم بشه. بعد می‌ره سراغ یه برگ دیگه.
    آرزو، فقط به برگ بزرگی می‌چسبید و به خوردن مشغول می‌شد: انگار دیگه هیچ کاری نداره!
    اما بالاخره یه روز به این نتیجه رسید که تا کی می‌خواد فقط یه کار انجام بده!؟ اون هم خوردن و خوردن و خوردن!
    حالا این کرم زیبا، می‌خواست یه کار مهم انجام بده، کاری که خیلی مهم باشه! کاری که اونو مهم کنه! یه کرم، چه کنه که کار مهمی باشه؟!
    برای انجام کار مهم، او باید خودش مهم می‌شد! خب! برای مهم شدن خودش، چه کار باید می‌کرد؟ تصمیم خودش رو گرفت:
    یکی این که باید ورزش‌کار می‌شد. یه ورزش‌کار مهم! مثلاً یه فوتبالیست مهم که همه‌ی مردم به او توجه کنند!
    دوم این که باید هنرمند می‌شد. یه هنرمند مهم! مثلاً یه هنرپیشه‌ی مهم که برای همه‌ی مردم معروف باشه و همه اونو ببینند.
    سوم این که باید پول‌دار بشه. یه پولدار مهم! که همه چی رو بتونه بخره! تا همه‌ی مردم به او و چیزایی که خریده، توجه کنند.
    این کارها رو کرد. خیلی زحمت کشید تا بالاخره مهم شد. معروف شد. همه می‌شناختنش. حالا او دیگه خیلی مهم بود.
    اما یه اتفاق افتاد: چون مهم شده بود، خیلی خودشو می‌گرفت. خیلی مغرور شده بود. به هیچ کس احترام نمی‌گذاشت، اما توقع داشت همه به او احترام بگذارن! آخه او خودشو مهم می‌دونست. اتفاقی که افتاد این بود که یکی یکی دوستاش و بقیه‌ی مردم از او دور شدن. دیگه کسی به او نزدیک نمی‌شد. او دور خودش یه پیله درست کرده بود: پیله‌ی غرور به خاطر مهم بودن و معروف بودن خودش.

    او زیبا، پرقدرت و قوی، پول‌دار، معروف و مهم بود، پس دیگه به کسی نیاز نداشت. به این دلیل بود که همه رو از خودش دور کرد. او تنها شده بود، چون مغرور بود: غرور داشت. پیله‌ی خود دوستی و خود خواهی دور خودش کشیده بود. حالا زندانی این خود دوستی و خود خواهی بود.
    بالاخره از این وضعیت زندان خود دوستی، خسته شد. گریه کرد. غصه خورد. این طوری شد که یه تصمیم مهمی گرفت.
    تصمیم گرفت از این زندان فرار کنه. حالا باید این زندان رو پاره کنه. این زندان که اسمش پیله‌ی خودخواهی بود رو باید می‌شکافت: خودش اونو ایجاد کرده بود، خودشم باید اونو پاره می‌کرد.
    خب! این کار و کرد. پیله رو شکافت: اومد بیرون. خیلی زور زد تا خودش را بکشه بیرون. از تاریکی پیله اومد بیرون، اومد توی فضای روشن. آخیش! راحت شد، آزاد شد، رها شد. پرید! چی؟ او که داشت زور می‌زد که از پیله بیاد بیرون، اصلاً متوجه نشد که حالا می‌تونه بپره؟! چه جالب! پرید، پرواز کرد. چه بال‌های قشنگی! کی بال درآورد؟ نمی‌دونست. اما می‌دونست که حالا دیگه آزاد شده و می‌تونه پرواز کنه. او از خودخواهی خودش فرار کرده بود. او دیگه خودش رو نمی‌دید. حالا پرواز می‌کرد. پرید و رفت روی گلزار. روی همه‌ی گل‌ها پرواز کرد. از بالا همه چیز هم زیبا بود و هم کوچیک. به همه کس و همه چیز نگاه کرد.
    فریاد زد: خداجون، ممنونم! می‌تونم پرواز کنم، رها بشم. دیگه فقط خودم رو دوست ندارم، همه رو دوست دارم.
    عصر شد. غروب شد. بعد آسمون تاریک شد. بال زد و رفت تا یه نور دید: نور یه شمع بود. رفت دور نور شمع، چرخید و پرید. خیلی خوشحال بود که توی این تاریکی می‌تونه دور یه نور پرواز کنه.
    یادش اومد وقتی کرم بود، و روی برگ بود، آسمون که تاریک می‌شد، او توی تاریکی می‌موند.
    یادش اومد وقتی که توی پیله بود، همه جای پیله تاریک بود. اما حالا که پروانه شده، روزا که روشنه روی گلزار زیبا پرواز می‌کنه و شب‌های تاریک می‌تونه دور شمع روشن پرواز کنه. او دیگه خوشبخت بود، سبک بود، راحت بود، می‌پرید. آزاد بود، آزاد از خودخواهی. خدا رو شکر.


  • ادمین

    به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم
    شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
    روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى،
    یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
    من گفتم: آهان ! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
    روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.
    شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد یا کنار در ؟


  • همیار

    حکایت گنجشکی که با خدا قهر بود !

    روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.
    فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
    می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

    و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ...
    گنجشک هیچ نگفت ... و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
    گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
    تو همان را هم از من گرفتی.
    این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟
    لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟؟؟
    و سنگینی بغضی راه کلامش را بست ...
    سکوتی در عرش طنین انداخت.
    فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
    خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.
    باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
    آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
    گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود...
    خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
    اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
    قرآن کریم / سوره بقره / آیه 216
    چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می داند، و شما نمی دانی


  • همیار

    حکایت ماآدم ها...
    حکایت کفشاییه که
    اگه جفت نباشند
    هرکدومشون
    هرچقدرشیک باشند
    هرچقدرهم نوباشند
    تاهمیشه
    لنگه به لنگه اند!!!!


  • همیار

    مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند .

    مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

    مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

    خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

    مرد می گوید من خوابیده بودم.

    خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

    مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

    مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

    خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.


  • همیار

    💎در یک نطرسنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد.
    سوال: "نظر خودتان را راجع به راه‌حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟"
    کسی جوابی نداد چون:
    در آفریقا کسی نمی‌دانست غذا یعنی چه؟
    در آسیا کسی نمی‌دانست نظر یعنی چه؟
    در اروپای شرقی کسی نمی‌دانست صادقانه یعنی چه؟
    در اروپای غربی کسی نمی‌دانست کمبود یعنی چه؟
    در آمریکا کسی نمی‌دانست سایر کشورها یعنی چه؟


  • همیار

    ایمان به خدا و توکل به عنایت پروردگاری از نعمتهای موهوبی است که چون نصیب آدمی شود به جرات می توان گفت به همه چیز دست یافته و هیچ عاملی نخواهد توانست که او ر در مسیر زندگی شیرین رویاانگیزش منحرف سازد . افراد معتقد و مومن سعادتمندترین مردان روزگار هستند زیرا چون نقطه اتکای خویش را قوی و زورمندی ببینند و به طور کلی به اصل و اساس لایزالی پای بند هستند لذا هرگونه محرومیت و ناکامی را از روزنه دیده و خواسته معشوق و معبود نگریسته برآن لبخند می زنند و شداید و سختیها را به حسن قبول تلقی می کنند . به هنگام تلخکامی برای آرامش خاطر چنین زمزمه می کنند :

    http://nona-edu.com/admin/imgs/1413700601.jpg



  • قحطی امده بود مرد کشاورز که دیگه هیچی در خانه نداشت برای گرفتن مشتی ارد به سمت اسیاب رفت و گفت که کیسه ای ارد به من بده زن و بچه هایم گرسنه اند وقتی کارم گرفت بر میگردانم .اسیابان کیسه ای ارد بهش داد مرد در راه خانه هی میگفت
    خدایا تو رو به عزتت به بزرگیت گره از کار من بگشا قسمت میدم به جلالت که این گره از کار من بگشا و با خدا حرف میزد و میامد که یکهو گره کیسه باز شد و همه ارد ریخت زمین
    مرد بغض کرد و گفت
    من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز
    ان گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود
    همینطوری که داشت به هزار زحمت اینا را جمع میکرد متوجه شد کیسه ای زیر خاکه وقتی بازش کرددید
    سکه های طلا
    تو نمبین کا بر درختی یا به چاه
    تو مرا بین که منم مفتاح راه
    مولانا


وارد شوید تا پست بفرستید
 

اتصال شما به انجمن آلاء به نظر می‌رسد از دست رفته. لطفا صبر کنید ما سعی می‌کنیم که دوباره شما را متصل کنیم.