معمای هستی ( چه کار باید کرد واقعا؟؟ )



  • سلام به شما آلایی های عزییییز ، حال همگیتون خوووووبه؟؟! ( دست و جیغ و هوورااااا :دی )
    و سلام به بچه های گرداننده آلاء مخصوصا آقا سهراب که الحق و الانصاف داره مشتی زحمت میکشه تا این طرح عام المنفعه نه تنها به نظمش افزوده بشه بلکه روز به روز گستردگی آلاء هم بیشتر بشه....

    بریم سر اصل مطلب!

    عرضم به خدمت شما دوستای گلم که همونطور که یادتونه چند هفته پیش یه بحث مشتی فلسفی! با هم تو یکی از تاپیک ها کردیم ، و آخرش هم با خوبی و خوشی به زد و خورد تموم شد! :دی
    بعد از این ماجرا که به نتیجه ای نرسید دو سه تا از دوستان توی پیام خصوصی از من خواستن اگر تو زمینه به نتیجه ای رسیدم، بیام اینجا و این اطلاعات و نتایج رو با شما هم درمیون بزارم...

    تقریبا میتونم بگم از دوم دبیرستان تا همین الان ( 5 سال ) هستش که من با این موضوع مواجه شدم و تا جایی که در توانم بوده تحقیق و پرس و جو و بررسی آثار دانشمندان (چه اسلامی چه غیراسلامی، چه بی دین چه با دین و چه بی خدا چه با خدا ) کتاب خونی و مقاله خونی و حفظ و تفکرهای طولانی در قرآن و روایات و ..... این کار هارو انجام دادم.
    ولی با همه این احوال هر چه بیشتر یاد میگیرم میفهمم که جهلم در برابر دانسته هایم چه قدر زیاد است و بهتر برایم جا می افتد که میفهمم که نمیفهمم!!
    به راستی که ما چقدر فقیریم و این همه تکبر برای چیست......

    بگذریم...

    نمیدونم در طول روز چقدر وقت کنم ولی سعی میکنم به صورت روزانه یا حداقل یک روز درمیون بیام اینجا از صفر صفر شروع کنم بنویسم تا هر جایی که به امید خدا پیش بره...

    اگه نظری یا موضوعی رو دوس داشتین بهم بگین تو همون پیام خصوصی بگین، و اگه کافی نیست یه تاپیک جدید ایجاد کنید تا اونجا با هم بحرفیم...
    همین جا هم اگه نظراتتونو بگین هم اشکالی نداره خیلی خوبه ... فقط سعی بشه نظم تاپیک از بین نره

    همین دیگه سرتون رو درد آوردم ببخشید

    راستی نامردی نکنین تشکر یادتون نره!! که منم انرژی بگیرم ( اگه استقبال بشه از طرف شما ادامه میدم وگرنه حسش نیست! )
    دوستون دارم... بوس بوس:joyous:



  • کار خوبیه رفیق...
    کمکی خواستی در خدمتم:)))))))))



  • از کجا آمده ایم؟

    به کجا مى رویم؟

    و اکنون در کجا هستیم؟و ما در این میان چه نقشى داریم و چکاره ایم؟و بالاخره وظیفه ما چیست؟...

    اینها پرسشهائى است که انسان هر قدر هم کم هوش باشد باز در لحظاتى به فکر آنها مى افتد، منتها بسیارى به سرعت از آن

    مى گذرند چنانکه گوئى اصلا پرسشى وجود نداشته است، و به عکس پى جوئى وسوسه آمیز بعضى، گاهى آنها را به شکل

    سؤالات غیر قابل جواب در مى آورد.و به هر حال گمان نمى کنم کسى باشد که تشنه شنیدن پاسخى -

    هر چند کوتاه - درباره این پرسشها نباشد.

    آیا مى توانیم تنها به این دلخوش باشیم که زندگى عادى ما که در خور و خواب و لباس و مسکن و مسائل جنسى خلاصه مى
    شود، مى گذرد، پیش از آن چه بوده ایم، و پس از این چه خواهیم شد به ما مربوط نیست، با اینکه چنین طرز فکرى بالاتر از سطح فکر یک گوسفند پروارى، یا یک مرغ ماهیخوار یا یک زنبور عسل وملخ دریائى نیست، و چه مشکل است که انسان به آن تن در دهد و قانع و راضى گردد، و مرغ بلند پرواز اندیشه خود را در چنین قفس پست و کوچکى زندانى کند.

    البته ممکن است ما جوابهاى صد در صد روشنى براى همه این پرسشها پیدا نکنیم، و در پاره اى از موارد پرده ابهام روى پاسخها را پوشانده باشد و تنها به جوابهائى که خالى از پاره اى از ابهامها نیست قناعت کنیم.اما چاره اى نیست چیزى که ریشه هاى آن احیاناً در ازل و ابد فرو رفته نمى تواندبه روشنى مسائلى که مربوط به امروز و دیروز است باشد. بعلاوه طبیعى است که شنیدن جواب مبهم همچون دیدن یک شبح از دور است که به هر حال از ندیدن بهتر است.

    تلاش براى یافتن پاسخ این سؤالات از طرف فلاسفه و اندیشمندان بشر زیاد صورت گرفته است، و این شانس را ما داریم که با استمداد و استفاده از زحمات آنها راههاى پاسخ را زودتر و آسانتر پیدا کنیم....

    این افکار همه، مخصوصاً جوانان را رنج میدهدما همیشه بدنبال «تازه ها» هستیمشور و نشاط زندگى ما نیز مدیون آنها است.

    و اگر زندگى یکنواخت بود بسیار زود خسته مى شدیم و زود با آن وداع مى گفتیم.شاید بهمین جهت است که حوادث زندگى هر روز خود را در قیافه هاى تازه اى بما نشان مى دهند، تا توجه ما را بیشتر بخود جلب کنند.و اگر «جوانان» و از آن بیشتر «کودکان» داراى نشاط بیشترى هستند بخاطر همین است که دنیا در نظر آنها «تازه هاى بیشترى» دارد.

    من نیز در آن روز که بخود آمدم، و فکرم راه استقلال را در پیش گرفت، همان دورانى که مردم نام «بلوغ» بر آن میگذارند همه چیز برایم تازگى داشت، ولى بیش از همه در «اسرار هستى» اندیشه مى کردم و همیشه سؤالات گوناگونى مغز مرا آزار میداد این پرسشها در نظرم بصورت کوههاى سهمگین و خطرناکى جلوه مى کردند که با نوکهاى بلند و تیز خود دل آسمان فکر انسان را شکافته و همچنان پیش میرفتند.

    درست احساس مى کردم که فکر من در برابر این پرسشها مانند «قایق کوچکى» است که در یک دریاى بى کران و عمیق، گرفتار طوفان شده باشد و در میان امواج خرد کننده آن نزدیک است درهم بشکند!

    گاهى آرزو مى کردم مرغ سبکبال روحم از این قفس که نامش تن است آزاد میشد، و بر فراز آسمانها آنجا که فرشتگان در حرکتند پرواز مى کرد، شاید پاسخ این پرسشها را در آنجا بجویم.

    این پرسشها مانند سنگهاى سنگین روى سینه من فشار مى داد و درون جانم را میخورد ولى تنها به این امید که شاید روزى پاسخ آنها را بیابم دلخوش بودم.آرى تنها همین امید مرا زنده نگه میداشت.

    اکنون اجازه میخواهم این سؤالات، این گره هاى پیچیده روح را براى شما بازگویم چون تصمیم دارم احساسى را که در آن روزها دست میداد براى شما مجسم کنم.

    * فکر مى کردم: این همه ستاره هاى درخشان و پر فروغ این کهکشانها و سحابیها، این جهان هاى اسرارآمیز و با شکوهى که تنها موج ضعیفى از هستى خود را بسوى ما مى فرستند، و بدنبال آن هزاران «وسوسه» در دل ما بر مى انگیزند براى چه منظورى بوجود آمده اند؟

    اصلا هدف آفرینش چیست؟* ما براى چه منظورى قدم در این جهان گذارده ایم؟از کجا آمده ایم؟و به کجا خواهیم رفت؟و آمدن و رفتن ما چه حاصلى دارد؟

    ما که در آفرینش خود اختیارى نداشته ایم، بدلیل اینکه نه در زمان، و نه در مکان تولد ما، و نه در هیچیک از مشخصات وجود ما با ما مشورت نشده است، پس در این میان چه نقشى داریم؟!*

    آیا اساساً جهان هستى «آفریدگارى» داشته و طبق «نقشه و هدف» خاصى آنرا پى ریزى کرده و به اینجا آورده و در آینده نیز طبق همان نقشه مخصوص آنرا بسوى مقصد حساب شده اى پیش میبرد؟یا اینکه عوامل مبهم و پیش بینى نشده و بدون هدف با مرور «زمان» جهان را بصورت کنونى در آورده اند و همانها نیز در این راه بى سرانجامى که جهان در پیش دارد آنرا بجلو میرانند، نه نقشه اى در کار بوده و نه فکر و هدفى؟

    * اصلا فکر درباره همین «زمان» یکى از چیزهائى بود که روح مرا آزار میداد این زمان چیست و از کجا پیدا شده و تا کى خواهد بود؟

    و پیش از آنکه زمان به وجود آید در جهان چه بود؟و اگر آفتاب و ماه و کره زمین وجود نداشت، و ما در گوشه اى از این فضاى لایتناهى زندگى یکنواختى داشتیم چگونگى گردش چرخ زمان را احساسمى کردیم؟ آیا این دقایق و ساعات باز در آن حال بر فکر ما سنگینى داشت؟*

    آیا راست است که ما «سرنوشت» معینى داریم که از قبل پیش بینى شده و خواه نا خواه باید در برابر آن سر تسلیم فرود آریم؟ اگر چنین است پس چرا ما بیهوده براى سعادت و خوشبختى خود تلاش مى کنیم، مگر سرنوشت را مى توان تغییر داد؟!

    * موضوع «روح و فکر» که از همه چیز بما نزدیکتر است و همه این دردسرها را از آن داریم نیز یکى از پیچیده ترین معماهاى من بود که فکر درباره آن یعنى فکر درباره همین «فکر» مرا خسته مى کرد!

    انیها نمونه اى از سؤالات ناراحت کننده و بى سرانجام من بود «سؤالاتى» در پیرامون معماى آفرینش، راز خلقت انسان، نقطه اى که وجود از آن سرچشمه مى گیرد، دریائى که سرانجام به آن میریزد، مسئله سرنوشت و مسائل دیگرى از این قبیل.

    این پرسشها اطراف فکر مرا مانند ابرهاى متراکم و ضخیمى فرا گرفته بود و آنرا فشار میداد، درست است که در یک خانواده نسبتا مذهبى پرورش یافته بودم و طبعاً مانند دیگران یکنوع ایمان تقلیدى به خدا داشتم، ولى چگونه مى توانستم تنها به این مقدار قناعت کنم و بدون هیچگونه دلیل منطقى در برابر این پاسخها تسلیم شوم؟ولى شکى نیست که بروز این افکار نشانه تحول در زندگى، و گام نهادن در راهى طولانى و خطرناک بود.....

    اکنون که کمى از زندگى گذشته خود را براى شما شرح دادم و دانستید آن روزها با چه افکارى دست بگریبان بودم لازم است این جمله را نیز به آن اضافه کنم که مطالعات بعدى نشان داد که این گونه افکار براى بسیارى افراد همراه دوران بلوغ یا کمى عقب تر، پیدا مى شود که دوران آن در بعضى کوتاه و زودگذر، و در بعضىبعکس طولانى و ناراحت کننده است.

    ولى آیا میدانید که پیدایش این گونه سؤالات در مغز انسان نباید موجب نگرانى باشد، چه اینکه نشانه استقلال روحى و بلوغ فکرى و دلیل شکوفا شدن استعدادهاى درونى اوست؟!

    بله، اینها علائم امید بخشى از یک مرحله نوین زندگى انسان است یعنى همه کسانیکه «بلوغ فکرى» آنها همزمان با «بلوغ جسمى و فیزیولوژیکى» آنان آغاز میگردد، در سنین بلوغ در دریائى از اینگونه افکار غوطه ور میشوند که براى رهائى از آنها به هر وسیله اى دست میزنند، ولى براى آنها که بلوغ فکریشان بعدها فرا میرسد، مدتى طول مى کشد تا قیافه چنین سؤالات از زوایاى افکارشان سر بیرون بیاورد.

    و طبعاً براى کسانیکه همیشه از نظر فکرى و روانى در حال کودکى بسر مى برند هرگز دوران بلوغ عقلى را به خود نمى بینند، هرگز چنین سؤالات ناراحت کننده اى پیش نخواهد آمد آنها همیشه در یک حال «آرامش آمیخته با بى خبرى» بسر مى برند. چون هرگز استقلال فکرى پیدا نکرده اند!.

    در هر صورت شما هم هیچگاه از پیدایش چنین افکارى نباید ناراحت شوید، اینها نشانه شکوفا شدن استعداد فکرى شماست، و دلیل بر این است که وارد مرحله نوینى یعنى مرحله بلوغ فکرى، از زندگى شده اید.

    اگر اینگونه افکار براى شما پیدا شد بدانید شما از مرحله تقلید و وابستگى قدم بیرون گذارده،وارد مرحله استقلال شده اید، باید بکوشید با جدیت و خونسردى راه حل منطقى و قانع کننده این سؤالات را پیدا کنید.

    البته بهمان اندازه که پیدایش چنین افکارى در مغز انسان امید بخش است اگر پاسخ صحیحى باین پرسشها داده نشود خطرناک خواهد بود، زیرا در این حال «تلاش آمیخته با امید» جاى خود را به یک نوع «خمودى و یأس و بدبینى» خواهد سپرد،

    لذا بسیار دیده شده که عده اى از جوانان بر اثر نیافتن پاسخ صحیح این سؤالات، براى رهائى از چنگال این گونه اندیشه ها، پناه به سر گرمیهاى غلط، و اشباع بى قید و شرط غرائز گوناگونى که در این سالها بیدار مى شود مى برند، و مى کوشند از این راه یکنوع آرامش خیالى و کاذب براى خود فراهم سازند.

    به هر حال این یک امر طبیعى است که انسان هنگامى که قدم در یک محیط تازه مى گذارد همه چیز براى او مبهم و سؤال انگیز است، و میکوشد بکمک اندیشه و فکر، این پرده هاى ابهام را بشکافد و اسرار پشت پرده را ببیند.

    ولى تازگى این محیط هنگامى آغاز مى شود که انسان وارد مرحله «بلوغ» مى گردد، در چنین زمانى هر کس جهان را با دید تاره اى مینگرد و طبعاً پرسشهاى گوناگونى براى او پیدا میشود، بنابراین از پیدایش اینگونه پرسشها هرگز ناراحت نشوید بلکه به استقبال آنها بشتابید....

    ادامه دارد.......



  • "سکانس دوم"

    یک دریاچه کوچک مخصوصاً اگر کم عمق باشد با نسیم مختصرى مى لرزد تاره به بلوغ رسیده بودم، شخصیت تازه اى در خود احساس مى کردم، دنیا در نظرم تازگى داشت، اما آمیخته با دلهره و اضطراب بود، در آن روزها کلمه «آرامش» برایم بسیار لذت بخش و خیال انگیز بود.
    همواره بدنبال آرامش روحى مى دویدم و متأسفانه از آن کمتر اثرى مى یافتم!.و شاید بهمین دلیل این «کلمه» براى من با خاطرات ناگوار و اندوه بارى آمیخته شده بود. گاهى از لابلاى نوشته ها و تاریخ زندگى بعضى از دانشمندان چنین احساس مى کردم که آنها روحى آرام و لبریز از عشق به حقیقت داشته اند...

    گویا رشته افکار و اندیشه هاى آنها بجاى دگرى بسته بود، و همین تکیه گاه محکم آنها را در برابر طوفانهاى سخت زندگى نگاه میداشته است.در برابر حوادث خونسرد، و در جنگ با مشکلات شجاع و توانا بوده اند، و حتى بر چهره مرگ،این مرگ اسرارآمیزى که آن خود یکى از سؤالات آزار دهنده ماست لبخند مى زدند.من از این آرامش عجیب که بر زندگى آنها سایه افکنده بود، لذت میبردم و بر آن غبطه میخوردم، ولى هر چه زوایاى روحم را کاوش مى کردم اثرى از این «آرامش» نمى دیدم.گویا کرانه هاى روحم در تاریکى عمیقى فرو رفته بود و از لابلاى آن تاریکى، اشباح مرموز و ناراحت کننده اى همراه با سئوالات و پرسشهاى گوناگون بیرون میدویدند، و سراسر روح مرا میدان تاخت و تاز خود قرار میدادند سپس در میان همان تاریکى ها محو مى شدند!...

    فکر مى کردم چه میشد اگر شعاعى از آن «آرامش»: بر سراسر روح ما مى پاشید و تمام زوایاى آن را روشن مى ساخت و این «اشباح وحشتناک» که گویا علاقه خاصى با «تاریکى ها» دارند براى همیشه از صفحه روح ما طرد مى شدند...این آرزوى نهائى و تقاضاى درون من بود، آرزوئى که تنها در عالم خیال به آندسترسى داشتم.ولى شاید این دانشمندان در سنین «بلوغ فکرى» همین حال را داشته اند و با جهاد پى گیرى بر آن پیروز شده اند و شاید با همین فکر خود را تسلى میدادم.....

    بخوبى یاد دارم که در آن سالها چه اندازه پریشان و در چه افکارى غوطه ور بودم.گاهى احساس مى کردم که وجود من در برابر پرسشهاى مربوط به اسرار آفرینش، آغاز و انجام زندگى، مسئله سرنوشت، و مانند آنها بسان پر کاهى است که با وزش یک نسیم مختصر از این سو به آن سو پرتاب میشود.

    طبیعى است یک «دریاچه کوچک» مخصوصاً اگر کم عمق هم باشد، نسیم مختصرى آن را به تلاطم در مى آورد، ولى اگر وسیع و عمیق باشد آرامش مخصوصى بر آن حکمفرما خواهد بود، طوفانها تنها آرامش ظاهرى آنرا بهم مى زند ولى اعماق آن آرام است.لابد این دانشمندان که از آرامش روحى آنها تعجب مى کنیم راه حل اساسى این سئوالات را پیدا کرده بودند، که اینچنین آسوده خاطر و مطمئن و آرام بوده اند، روح آنها مانند دریاى عمیقى بوده که طوفانهاى سخت آرامش درون آنرا بر هم نمى زده است (ولى بر شخص نو سفرى در آغاز کار اینها امکان نداشت).

    آنها عقیده داشتند که: «آفرینش» این جهان ساده نیست، و تمام شواهد و قرائن موجود در حوادث و پدیده هاى این عالم پهناور گواهى میدهند که طرح آن از یک منبع قدرت بى پایان سرچشمه گرفته، و هم اوست که در تمام مراحل، جهان را رهبرى مى کند، قوانینى که جهان هستى بر محور آن مى گردد بقدرى دقیق و حساب شده و اسرارآمیز است که تنها براى «کشف» یک گوشه از آن باید سالها متفکران بشر، فکر و مطالعه کنند، هر قدر علم و دانش بشر پیش مى رود، و هر نکته اى که از اسرار این جهان وسیع کشف مى شود انسان را بعلم و قدرت آن مبدأ بزرگ آشناترمى سازد و به موازات آن نور مخصوصى از «ایمان» به دلها مى پاشد.

    آنها معتقد بودند: آسمان راسخ و محکمى که از مطالعه ریزه کاریها و اسرار شگفت انگیز این جهان پهناور سرچشمه مى گیرد قلبها را لبریز از «عشق و نشاط» مى کند عشقى سوزان نسبت به مبدئى بزرگ که طراح اصلى این جهان پهناور است.هنگامى که آنها سر بر آستان پر شکوه و جلال او مى گذارند در پرتو «بندگى او» از قید «بندگى غیر او» آزاد مى شدند.و هنگامى که با آن مبدأ بزرگ، آن وجود لایتناهى آشنا مى شدند همه چیز (جز او) در نظرشان کوچک مى شد، بهمین دلیل هرگز بخاطر از دست دادن چیزى، روح آنان دستخوش طوفانهاى اضطراب و نگرانى نمى گردید.با مشکلات و دشواریهاى زندگى، به اتکاى قدرت او، با شهامت مبارزه مى کردند، و همین اعتقاد و ایمان، اعصاب آنها را گرم مى ساخت، و به دل هاى آنها نیرو و توان مى بخشید تا خود را در برابر هیچ مشکلى زبون و ناتوان نبینند.

    آنها خود را با «ابدیت» پیوسته مى دیدند زیرا معتقد بودند از آنجا سرچشمه گرفته، و به همان باز مى گردند، و به همین دلیل فنا و نابودى که فکر آن اعصاب انسان را مى لرزاند براى آنان مفهومى نداشت.یک «قطره کوچک» در وسط بیابانى سوزان خیلى زود از بین مى رود اما اگر با «دریا» مربوط گردد همیشه خواهد بود و رنگ ابدیت بخود مى گیرد.«مرگ» در نظر آنها دریچه اى بسوى یک جهان تازه، جهانى که بمراتب از دنیائى که در آن زندگى مى کنیم، وسیعتر، لذت بخش تر، نشاط انگیزتر، و نوارانى تر بود و بنابراین آنرا مرحله اى کاملتر از این زندگى مى دیدند.

    از این رو هرگز مرگ در نظر آنها، آن قیافه مهیبى که از تصور آن مو بر بدن راست مى شود، نداشت، این افکار جزء وجود آنها شده بود با تمام روح و جان خود به آن ایمان داشتند.

    اما من نو سفر بودم و تازه کار و اینها برایم سراب بود!ولى به هر حال رمز آرامش روحى آنها را در همین «طرز تفکر» مى دیدم، اما افسوس، پیدا کردن این طرز فکر در آن روز برایم ممکن نبود لذا از یک نا امنى روحى عجیب رنج مى بردم.گویا آتشى در درون جانم روشن بود، و مرا از درون مى سوخت، بارها مى نشستم و تنها گریه مى کردم، درست نمى توانم توضیح دهم براى چه گریه مى کردم، گمشده اى داشتم؟ عشق مبهمى مرا رنج میداد؟
    روحم مضطرب بود و به دنبال آرامش مى گشبت و نمى یافت و ناراحت مى شد، و همچون طفل گمگشته اى بخاطر این سرگردانى اشک مى ریخت!؟ نمى دانم این اشکها هر چه بود کمى از شعله هاى سوزان آتش درونى را - آنهم براى مدت کوتاهى - مى کاست ولى چیزى نمى گذشت که دوباره شعله ور مى شد و سراسر وجود مرا مى گرفت.

    آرزو داشتم من هم روزى گوشه اى از آن آرامش و امنیت روحى را ببینم، در برابر حوادث سخت زندگى شجاع و جسور باشم، بر چهره خشمناک و عبوس زندگى در همه حال بخندم، و با مشکلات با کمال قدرت بجنگم حتى از مرگ نهراسم، «آینده» براى من مانند «گذشته» روشن و خالى از ابهام هاى کشنده باشد، ولى همانطور که گفتم من نو سفر بودم و از راه و رسم این سفر بى خبر!بعلاوه نمى خواستم این آرامش روحى را در پناه یک سلسله خیالات و مطالب غیر واقعى پیدا کنم و مى خواستم «واقعیت را آنچنان که هست» درک کنم و در پرتو آن گمشده خود یعنى آرامش را بیابم.

    درست است که مانند غالب افراد یک ایمان تقلیدى به مبدأ هستى داشتم، و استدلالهاى ساده و کلاسیک نیز آنرا رونق مى داد، ولى اینگونه اعتقادها و استدلالها هرگز یک روح تشنه را سیراب نمى کند اینها در برابر طوفانهاى «وسوسه و تردید» پایدارى ندارد و همواره در اعماق آنها یکنوع تزلزل وجود دارد...مدتها در این اضطراب و نگرانى گذشت...

    ادامه دارد....



  • درود بر شما واقعا مطلب قشنگی بود.ظاهرا از نوشتن این مطلب یکسال گذشته ولی امیدوارم سکانس های بعدیشو بنویسی.خیلی مفید بود.جالبه منم الان این افکارو دارم.تقریبا دو ساله درگیرشم.جالبه کسیم درک نمیکنه .تا همین یک ماه پیش مطالعه درباره فلاسفه گذشته داشتم ولی ماجرای کنکور اومد وسط.سال دیگه دوباره به مطالعاتم ادامه میدم.امیدوارم شما هم ادامه این مطالبو بزارید تا من و دیگران از مطالعات ارزشمند شما بهرمند بشیم. سپاس فراوان



  • باید انسان بود
    گذشته و تاریخ کار نداشت به آینه امیدوار بود
    در حال زندگی کرد
    فقط همین و بس


  • همیار



  • @Phenomenon ممنون


وارد شوید تا پست بفرستید
 

اتصال شما به انجمن آلاء به نظر می‌رسد از دست رفته. لطفا صبر کنید ما سعی می‌کنیم که دوباره شما را متصل کنیم.